وسعت دامنهَ دفاع

وسعت دامنهَ دفاع

   شخصی از امام رضا ( ص ) پرسید مردی همراه کنیزش در مسافرت است . گروهی ( دزدان راه ) می آیند

   و می خواهند کنیز را از دست او بگیرند ، آیا او مانع این کار شود ؟ گرچه جانش در خطر باشد ؟ امام رضا

   ( ع ) فرمود : آری . عرض کرد : اگر ( به جای کنیز) همسرش همراهش باشد ، این جا چطور ؟ امام   

    فرمود : در این مورد باید همسرش را حفظ کند و نگذارد به چنگ دزدان راه بیفتد عرض کرد : آیا دستور

    همین طور است در مورد دفاع از مادر و دخترش و دختر عمو و بستگانش ، گرچه جانش در خطر باشد ؟

    امام فرمود : آری در این موارد نیز باید دفاع کند. عرض کرد ، در مورد اموال چطور ؟ امام فرمود : در

   این مورد نیز گرچه جانش در خطر باشد ، دفاع کند . این روایت ، بیانگر وسعت دامنهَ دفاع از ناموس و  

  مال تا سر حد خطر جانی است .

با تشکر از : آقای بکائی

- از بین بردن موانع سر راه جنگ

- از بین بردن موانع سر راه جنگ

    حفص بن غیاث گوید : از امام صادق ( ع ) در مورد جنگ در شهری از شهرهای کافران جنگ طلب   

    پرسیدم ، آیا جایز است ، آب را به طرف آن شهرها روانه کنیم ( تا مانع پیشروی آن ها گردد ) و با

   خانه های آن ها را بسوزانیم ، و یا آن ها را به وسیلهَ منجنیق تیرباران نماییم ، تا کشته شوند ، با این که در

   میان آن ها زن و کودک و پیر مرد و مسلمانان اسیر و تاجر وجود دارد ؟ فرمود : (( به کار خود ادامه دهید

   و این ها را مانع ندانید ، و اگر این افراد کشته شدند دیه َ آن ها بر مسلمانان نیست ، و کفاره نیز ندارد. ))

با تشکر از : آقای بکائی

یک نمونه از آمادگی و ایثار مسلمانان

315- یک نمونه از آمادگی و ایثار مسلمانان

 

 

 

ابن عباس گوید : در روز پیروزی بر یهود بنی تضیر که پس از جنگ أ حد در سال سو م هجرت واقع شد و   اموال بسیار از بنی تضیر به دست مسلمانا ن افتاد ( و یهود چون بدون جنگ تسلیم شدند ، اموالشان به عنوان (( فبی ء )) که بخشی از انفال است در اختیار پیامبر ( ص ) قرار گرفت . )

 پیامبر ( ص ) به انصار ( مسلمانا نی که اهل مدینه بودند ) فرمود : (( اگر مایل هستید ، اموال و

 خانه ها یتان از آن شما باشد ، ولی از این غنائم ( فبی ء ) چیزی به شما داده نشود . ))

  انصار که آمادگی تا حد ایثار در راه اسلام و مسلمانان را داشتند ، گفتند : هم اموال و خانه ها یمان را بین

  مهاجران تقسیم کنید ، و هم چشمداشتی به غنائم نداریم )) ، و به این ترتیب : مهاجران را بر خود مقدم  

  د اشتند. در این وقت آیه ای در فضیلت کار انصار نازل شد که بخشی از آن آیه این است :

  (( و یوثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصته ؛   

      انصار ، مهاجران را در اتفاق ها از خود مقدم می دارند ، هر چند به آن نیاز دارند . ))

      آری مسلمانان راستین صدر اسلام این گونه آمادگی در انفاق و تقویت مالی مسلمانان دیگر داشتند که

      قطعاً نقش موَثردرپیروزی داشت .

تهیه و تنظیم : محمد رضا بکائی

پا سخ جن بزرگ به سوَ الات سلیمان

 پا سخ جن بزرگ به سوَ الات سلیمان

حضرت سلیمان ( ع )  از پیامبرانی بود که خداوند او را بر جن و انس و ... مسلط نموده بود، روزی چند نفر از اصحاب خود را همراه یکی از بزرگ های جن های گردن کش فرستاد ، تا چند ساعتی به میان مردم بروند و گردش کنند و سپس باز گردند ، و به اصحاب فرمود : در این سیر و سیاحت ، هر چه را از آن جن شنیدید ،    به خاطر بسپارید و وقتی نزد من آمدید ، برای من بیان کنید .

آن ها همراه آن جن سرکش حرکت کردند تا به بازار رسیدند ، و در آنجا این امور را دیدیند :

1-      دیدند ، آن جن به آسمان نگاه کرد و سپس به مردم نگریست و سرش را تکان داد.

2-   از آنجا عبور نمودند ، تا به خانه ای رسیدند ، دیدند شخص از دنیا رفته و بستگان او گریه می کنند ، آن جن وقتی که آن منظره را دید ، خندید .

3-   ازآنجا عبور نمودند و دیدند عده ای سیر را با پیمانه می فروشند ، ولی فلفل را با وزن ( و سنجش دقیق ترازو ) می فروشند ، آن جن با دیدن آن منظره خندید.

4-   از آنجا عبورنمودند و به گروهی رسیدند دیدند آن ها ذکر خدا می گویند و به یاد خدا به سر می برند ، ولی گروه دیگری در کنار آن ها هستند و به امور بیهوده و باطل سرگرم هستند آن جن سرش را تکان داد و لبخند زد.

یاران سلیمان (ع ) ، از این سیر و عبور ، بازگشتند و ماجرا را ( در چهارمورد فوق ) به سلیمان ( ع ) گزارش دادند . سلیمان ( ع ) آن جن را خواست و از او از چهار موضوع زیر را پرسید :

1- وقتی که به بازار رسیدی ، چرا سرت را به آسمان بلند نمودی ، و سپس به زمین و مردم نگاه کردی وسرت را تکان دادی ؟

جن گفت : فرشتگان را بالای سر مردم دیدم که اعمال آن ها را با شتاب می نوشتند ، تعجب کردم که

آن ها این گونه با شتاب می نویسند ولی انسان ها آن گونه با شتاب سرگرم  امور مادی خود ) هستند.

2- تو وقتی که به خانه ای وارد شدی ، شخصی مرده بود و حاضران گریه می کردند ، چرا خندیدی ؟

جن گفت : خنده ام از این رو بود که آن شخص مرده به بهشت رفت ، ولی حاضران ( به جای خوشحالی ) گریه می کردند .

    3- چرا وقتی که دیدی سیر را با پیمانه ، و فلفل را با وزن ، می فروشند خندیدی ؟

         جن گفت : از این رو که دیدم سیر را با آن همه ارزش ، که کیمیای درمان است با پیمانه می فروشند ، 

 ولی فلفل را که مایهَ بیماری است با وزن دقیق به فروش می رسانند . از این رو از روی تعجب خندیدم

 4- چرا در مورد آن دو گروه که یکی در یاد خدا ، و دیگری سرگرم لهو و امور بیهوده بود سر تکان           دادی و خندیدی ؟

   جن گفت : زیرا تعجب کردم ، ( که دو گروه هر دو ، انسان ، ولی اولی بیدار و در یاد خدا ، اما دومی غافل و سر گرم در بیهودگی هستند. )   

   برگرفته شده از کتاب حکایتهای شنیدنی نوشته : محمد مهدی اشتهاردی

با تشکر از آقای : محمد رضا بکائی

نزول دو آيه، به طرفداري از يك كارگر و سركو بي منافقان

نزول دو آيه، به طرفداري از يك كارگر و سركو بي منافقان

سپاه اسلام براي جنگ (كه ظاهرا جنگ تبوك بود) آماده مي شدند اين جنگ نياز شديد به كمك مالي داشت، هر كس هر اندازه مي توانست كمك مي كرد، يكي از مسلمانان به نام (ابو عقيل انصاري) (يا سالم بن عمير) يك كارگر ساده بود، آن چه از مزد كارگري به دست مي آورد، در مخارج ساده زندگي مصرف مي شد، و ديگر زياد نمي آمد، ولي او تصميم گرفت تا شبانه نيز اضافه كار كند، بلكه بتواند به ارتش اسلام كمك مالي نمايد، او شب براي شخصي به كشيدن آب از چاه پرداخت و از اين راه دومن خرما بدست مي آورد، يك من آن را براي خانواده اش ذخيره كرد، و يك من ديگر را يه حضور پيامبر آورد و به عنوان كمك ناچيز به آن حضرت داد، جمعي از كور دلان مناطق صفت در آنجا بودند، و كمك آن كارگر زحمتكش را به مسخره گرفتند، و پوزخند مي زدند كه مثلا آيا كار لشكر اسلام به جايي رسيده كه نياز به يك من خرماي يك كارگر ساده دارد ؟!

اين پوز خند نيش دار، گناه بزرگي بود، چرا كه هم يك كارگر تحقير مي شد و دهن كجي به سپاه اسلام بود.

جبرئيل به پيامبر نازل شد و دو آيه سوره ي توبه (آيه 79 و 80) را در محكوميّت و طرّد آن مسخره كنندگان كوردل نازل كرد:

 (كساني كه از مالي مومنان مطيع، عيب جويي مي كنند، و آن ها را كه دسترسي جزء به انفاق مقدار ناچيز، توان ندارند مسخره مي نمايند، خدا آنها را مسخره مي كند و براي آنها عذاب دردناك است اي پيامبر! چه براي آنها استغفار كني، و چه نكني (حتي) اگر هفتاد بار براي آنها استغفار كني، هرگز خداوند آنها را نمي آمرزد، چرا كه آنها خدا و پيامبرش را انكار كردند، و خداوند جمعيّت فاسقان را هدايت نمي كند.)

 

معناي تحريف

معناي تحريف

تحريف در زبان عربي از ماده "حرف" است يعني منحرف كردن چيزي از مسير و وضع اصلي خود كه داشته است يا بايد داشته باشد. واقعيت اربعين نمونه ديگر اربعين است. اربعين که مي رسد، همه اين روضه را مي خوانند و مردم هم خيال مي کنند اينطور است که اسرا از شام به کربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات کردند و امام زين العابدين با جابر ملاقات کرد. در صورتي که به جز در کتاب لهوف که آن هم نويسنده اش يعني سيدبن طاووس در کتاب هاي ديگرش آن را تکذيب و لااقل تاييد نکرده است؛ در هيچ کتاب ديگري چنين چيزي ذکر نشده است و هيچ دليل عقلي هم آن را قبول نمي‌کند. ولي مگر مي شود اين قضايايي را که هر سال گفته مي شود از مردم گرفت؟! جابر اولين زائر امام حسين (ع) بوده است و اربعين هم جز موضوع زيارت امام حسين (ع) هيچ چيز ديگري ندارد. موضوع، تجديد عزاي اهل بيت نيست، موضوع آمدن اهل بيت به کربلا نيست، اصلا راه شام از کربلا نيست، راه شام به مدينه، از همان شام جدا مي شود.آن چيزي که بيشتر دل انسان را به درد مي آورد اين است که اتفاقا در ميان وقايع تاريخي کمتر واقعه اي است که از نظر نقل هاي معتبر به اندازه حادثه کربلا غني باشد. من در سابق تصور مي کردم که اساسا علت اين که اين همه دروغ در اين واقعه ايجاد شده براي اين است که وقايع راستين را کسي نمي داند که چه بوده است، بعد که مطالعه کردم ديدم اتفاقا هيچ حادثه اي در تاريخ هاي دور دست مثل سيزده، چهارده قرن پيش به اندازه حادثه کربلا تاريخ معتبر ندارد. مورخين معتبر اسلامي از همان قرون اول و دوم قضايا را با سندهاي معتبر نقل کردند و اين نقل‌ها با يکديگر انطباق دارند و به يکديگر نزديک هم هستند و يک قضايايي در کار بوده است که سبب شده جزئيات اين تاريخ بماند. يکي از چيزهايي که سبب شده که متن اين حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته شود اين است که در اين حادثه خطبه زياد خوانده شده است. در آن عصرها خطبه حکم اعلاميه در اين عصر را داشت. همان طور که در اين عصر در جنگ ها مخصوصا در وقايع، اعلاميه هاي رسمي بهترين چيزي است که متن تاريخ را نشان بدهد، در آن زمان هم خطبه ها اين طور بوده است، لذا خطبه زياد است. چه قبل از حادثه کربلا و چه در خلال آن و چه خطبه هايي که بعد، اهل بيت در کوفه، در شام و در جاهاي ديگر ايراد کردند. و اصلا هدف آنها از اين خطبه ها اين بود که مي خواستند به مردم اعلام کنند که چه گذشت و قضايا چه بود و هدف چه بود و اين خودش يک انگيزه اي بود که جريانات نقل شود

منبع :حماسه حسيني استاد مطهري

با تشکر از آقای : رحمان جانی

اثر نيت پاك

اثر نيت پاك

گويند: جمعي از دزدهاي حرفه اي از خانه بيرون آمدند به اين قصد كه به سر راه كاروانها بروند و جلو آنها را گرفته و اموالشان را غارت كنند.

آن شب، به كارواني برنخوردند، و به كاروانسرايي رسيدند و خواستند شب را در آن كاروانسرا بمانند، در كاروانسرا را دق الباب كردند و به صاحب كاروان سرا گفتند: « ما جمعي از مجاهدان راه خدا هستيم و مي خواهيم امشب را در اينجا به سر بريم».

ساكنان كاروانسرا، با احترام خاصي، در را گشودند و پذيرايي خوبي از آنها كردند، مخصوصاً صاحب كاروانسرا به خاطر اينكه آنها مجاهد راه خدا هستند، كمال احترام و خدمت را به آنها نمود، و به قصد تقرب به خدا، از هيچ گونه خدمتي به آ‹ها مضايقه ننمود، تا آنجا كه فرزند فلجي داشت، از نيم خورده و باقيمانده آب آشاميدني آنهابه عنوان تبرك برداشته و به فرزندش مي داد تا بخورد و شفا يابد و به همسرش مي گفت: از اين غذا و آب به بدن پسرم بمال تا به بركت وجود اين مجاهدان راه خدا شفا يابد.

همسر او نيز گفته شوهرش را گوش كرد ، و دستور او را اجرا نمود.

وقتي صبح شد، دزدها از كاروان سرا بيرون رفتند و سر راه كارواني را گرفتند و غارت نمودند و براي شب به همان كاروانسرا برگشتند ، ولي با كمال تعجب ديدند، آن پسر زمين گير شفا يافته است و به طور كامل سلامتي خود را بازيافته و راه مي رود، به صاحب كاروان سرا گفتند: «ما اين فرزند را شب گذشته ديديم كه زمين گير و فلج بود ، ولي امشب مي بينيم خوب شده است.»

صاحب كاروانسرا گفت: «آري ، نيم خورده غذا و ته مانده آب آشاميدني شما را برگرفتيم و به بدن او ماليديم و به بركت وجود شما، شفا يافت.»

دزدها با شنيدن اين مطلب، سخت تحت تأثير قرار گرفته و گريه كردند و گفتند: «ما مجاهدان راه خدا نيستيم، بلكه دزد هستيم، خداوند فرزند شما را به خاطر «حسن نيتي» كه داري، شفا داد، و مانيز به درگاه خدا توبه مي كنيم.»

همه آنها توبه كردند و از آن پس مجاهدان راه خدا شدند و تا آخر عمر در اين راه ماندند

فقر   

 فقر  
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»
در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد :

« متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»