راه بهشت

راه بهشت

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم "  اثر پائولو كوئيلو

 

زندگینامه حضرت عباس (ع)

 

زندگی نامه حضرت عباس (ع)

در سال 26 هجري قمري، حضرت عباس (ع) پايه عرصه گيتي نهاد. مادر گراميش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربيعه بن عامر كلبي و كنيه اش (ام

البنين) بود.

چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، كه اميرالمومنين از برادرش عقيل، كه به اصل و نسب قبايل آگاه بود، درخواست كرد زني را از دودماني شجاع براي او خواستگاري كند و عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را براي آن حضرت خواستگاري كرد و ازدواج صورت گرفت.

اميرالمومنين (ع) از اين بانوي گرامي، صاحب چهار پسر به نامهاي عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد.

عباس (ع) ازبرادران ديگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خويش، حسين (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار كردند.

ارادت قلبي ام البنين (س) به خاندان پيامبر (ص) آنقدر بود كه امام حسين (ع) را از فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت؛ بطوري كه وقتي به اين بانوي گرامي خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسين (ع) باخبر سازيد و چون خبر شهادت امام حسين (ع) به او داده شد، فرمود رگهاي قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زير اين آسمان كبود است، فداي امام حسين (ع).

حضرت عباس (ع) در خانه اي زاده شد كه جايگاه دانش و حكمت بود. آن جناب از محضر اميرمومنان (ع) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) كسب فيض كردند و از مقام والاي علمي برخوردار شدند. لذا از خاندان عصمت (ع) در مورد حضرت عباس (ع) نقل شده است كه فرموده اند: زق العلم زقا، يعني همان طور كه پرنده به جوجه خود مستقيماً غذا مي دهد، اهل بيت (ع) نيز مستقيماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند.

علامه محقق، شيخ عبدالله ممقاني، در كتاب نفيس تنقيح المقال، در مورد مقام علمي و معنوي ايشان گفته است: آن جناب از فرزندان فقيه و دانشمندان ائمه (ع) و شخصيتي عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاك بود.

اگر بخواهيم مقام و منزلت حضرت عباس (ع) را از ديدگاه امامان معصوم (ع) دريابيم، كافي است به سخنان آن بزرگوار درباره حضرت عباس (ع) توجه كنيم.

در شب عاشورا، وقتي دشمن در مقابل كاروان امام حسين (ع) حاضر شد و درراس آنها عمربن سعد شروع به داد و فرياد كرد، امام حسين (ع) به حضرت عباس (ع) فرمود:‌ برادر جان، جانم به فدايت، سوار مركب شو و نزد اين قوم برو و از ايشان سوال كن كه به چه منظور آمده اند و چه مي خواهند.

در اين ماجرا دو نكته مهم وجود دارد يكي آنكه امام به حضرت عباس مي فرمايد: من فدايت شوم. اين عبارت دلالت بر عظمت شخصيت عباس (ع) دارد، زيرا امام معصوم العياذ بالله سخني بي مورد و گزاف نمي گويد و نكته دوم آنكه، حضرت به عنوان نماينده خود عباس (ع) را به اردوي دشمن مي فرستد.

روز عاشورا هنگامي كه حضرت عباس (ع) از ا سب بر روي زمين افتاد، امام حسين (ع) فرمودند:‌(الان انكسر ظهري و قلت حياتي) يعني (اكنون پشتم شكست و چاره ام كم شد). اين جمله بيانگر اهميت حضرت عباس (ع) ونقش او در پشتيباني از امام حسين (ع) است.
امام زمان (ع)، در قسمتي از زيارتنامه اي كه براي شهداي كربلا ايراد كردند، حضرت عباس (ع) را چنين مورد خطاب قرار مي دهند: السلام علي ابي الفضل العباس بن اميرالمومنين المواسي اخاه بنفسه، الاخذ لغده من امسه، الفادي له،‌الوافي الساعي اليه بمائه، المقطوعه يداه لعن الله قاتله يزيد بن الرقاد الجهني و حكيم بن طفيل الطائي.

امام زين العابدين (ع) به عبيدالله بن عباس بن علي بن ابي طالب (ع) نظر افكند و اشكش جاري شد. سپس فرمود:‌هيچ روزي بر رسول خدا (ع) سخت تر ازروز جنگ احد نبود، زيرا در آن روز عموي پيامبر، شير خدا و رسولش حمزه بن عبدالمطلب كشته شد و بعد از آن روز بر پيامبر هيچ روزي سخت از روز جنگ موته نبود، زيرا در آن روز پسر عموي پيامبر جعفر بن ابي طالب كشته شد سپس امام زين العابدين (ع) فرمود: هيچ روزي همچون روز مصيبت حضرت امام حسين (ع) نيست كه سي هزار تن در مقابل امام حسين (ع) ايستادند و مي پنداشتند، كه از امت اسلام هستند و هر يك از آنها مي خواستند از طريق ريختن خون امام حسين (ع) به نزد پروردگار مي انداخت و ايشان را موعظه مي فرمود و كار را تا آنجا كشاندند كه آن حضرت را از روي ظلم وجور و دشمني به شهادت رساندند. آنگاه امام زين العابدين (ع) فرمود:‌ خداوند حضرت عباس (ع) را رحمت كند كه به حق ايثار كرد و امتحان شد و جان خود را فداي برادرش كرد تا آنكه دو دستش قطع شد. لذا خداوند عزوجل در عوض،‌ دو بال به او عطا كرد تا همراه ملائكه در بهشت پرواز كند، همان طور كه به جعفر بن ابي طالب (ع) هم دو بال عطا فرمود و به تحقيق، حضرت عباس (ع) نزد پروردگار مقام و منزلتي دارد كه روز قيامت همه شهدا به آن مقام و منزلت غبطه مي خورند.


با توجه به رواياتي كه در شان حضرت عباس (ع) از ائمه عليهم السلام رسيده و در آن به ايثار و فداكاري در راه امام خويش تصريح شده است، به روشني، فضيلت و مقام آن بزرگوار آشكار مي شود. حضرت عباس (ع) فرزند كسي است كه آيه ( و من الناس يشري نفسه ابتغاء مرضات الله, بقره-207) در شانس نازل شد و از سلاله دودماني است كه اسوه ايثار و از خودگذشتگي بودند و سوره هل اتي، در شان ايثار ايشان نازل شده است.

فداكاري، ايثار و جانبازي در اسلام و مكتب اهل بيت عليهم السلام از جايگاه ويژه اي برخوردار است؛ به طوري كه اميرمومنان در جايي ايثار را برترين فضيلت اخلاقي مي داند.

در جايي ديگر، علي (ع) ايثار را بالاترين عبادت معرفي مي نمايد و در روايتي ديگر غايت و هدف تمام مكارم اخلاقي را ايثار و از خودگذشتگي مي داند.

علي (ع) در قسمتي از نامه خود به حارث همداني مي فرمايد: بدان كه برترين مومنان كسي است كه در گذشتن از جان و خانواده و مال خويش از ديگر مومنان برتر باشد.

حال در اينجا اين سوال مطرح مي شود كه، مگر ساير شهيدان از جان خود نگذشتند، پس چه چيزي حضرت عباس را از ساير شهيدان متمايز مي سازد؟

جواب اين است كه معرفت حضرت عباس (ع) از همه شهيدان والاتر و اطاعتش از امام خويش، كاملتر بود. براساس ديدگاه اسلام و مكتب اهل بيت (ع) آنچه اعمال نيك را از يكديگر متمايز مي سازد و ارزش اعمال را متفاوت مي كند، همان معرفت و بينش و نيت شخص است و كلام پيامبر اسلام (ص) كه فرمود:

(ضربه علي يوم الخندق افضل من عباده الثقلين) شايد ناظر به اين معنا باشد.

در ضمن رواياتي كه در مورد ثواب و عقاب عمل به صورتهاي گوناگون و متفاوت نقل شده، به اين دليل است كه ثواب يا عذاب يك عمل معين، با توجه به معرفت و نيت عامل آن متفاوت مي شود. به عنوان مثال، ثواب زيارت امام رضا (ع) در روايتهاي معتبر به صور متفاوت نقل شده است و در بعضي روايات تصريح شده كه اين تفاوت ثواب، به دليل تفاوت در معرفت اشخاص است.

آري حضرت عباس (ع) با كمال معرفت در راه دين و امام خويش جانبازي نمود و مراحل كمال و تعالي را طي كرد.

گروه 99

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود اما خودش نیز علت را نمی دانست !

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد و هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد ...
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟  

آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم و  تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم ؛  بدین سبب من راضی و خوشحال هستم ...  
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد و  وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست ! اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است !  
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟!!  
وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید این کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید و  به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست ...!  
پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند ...
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید ، با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد و با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت !!!

آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!!

آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است و  بارها طلاها را شمرد ، ولی واقعا 99 سکه بود !

او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست و فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد : اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ، اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد ...   
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند !
تا دیروقت کار کرد ، به همین دلیل صبح ­ روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند ...

آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید ؟!  
وزیر جواب داد : قربان ، این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درآمد!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند ، می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان است ...

با تشکر از: خانم جعفری

افزایش روزی بر اثر اتفاق

 افزایش روزی بر اثر اتفاق

   یکی از پسران امام صادق ( ع ) به نام محمد بود ، گاهی از مخارج زندگی او چیزی زیاد می آمد ،

   روزی امام صادق ( ع ) به او فرمود : (( چقدر از مخارج زندگیت ، زیاد آمده ؟ ))

 

   محمد : این بار ، چهل دینار اضافه آمده است .

   امام : آن را ببر و در راه خدا صدقه بده .

   محمد : غیر از این پولی ندارم ، این را هم صدقه بدهم چیزی برایم نمی ماند.

   امام : برو آن را صدقه بده ، خداوند عوضش را می دهد، آیا نمی دانی که هر چیزی کلیدی دارد،

   و کلید رزق و روزی ، صدقه است ، بنابر این ، آن اضافی را صدقه بده .

   محمد ، نصیحت پدر را پذیرفت و رفت و آن چهل دینار اضافی را صدقه داد ، از این ماجرا ، ده

   روز بیشتر نگذشت که چهار دینار دادیم ، خداوند به جای آن ، چهار هزار دینار ( صد برابر ) به ما

   عنایت فرمود . ))  

پند عمیق استاد اخلاق در استفاده از وقت

 پند عمیق استاد اخلاق در استفاده از وقت

 

  شاگردان چون پروانه به گرد شمع وجود استاد اخلاق که عارفی ربانی ، وارسته ، تیزبین و عاقبت اندیش

  بود حلقه زده بودند ، و از گفتار دلنشین او بهره مند می شدند ، روزی استاد با بیانات عمیق خود آن چنان

  شاگردان را تحت تأ ثیر قرار داد ، که آه و افسوس آن ها بلند شد و حقیقتا منقلب شدند ، آن بیانات پیرامون

  (( اسراف در وقت )) بود ، او می گفت : اگر جیب جوانی پر از سکه های طلا با شد و از خانه بیرون

  بیاید ، ولی از سوراخی که در جیبش بوده ، همهَ آن سکه های گرانبها ، درحاشیهَ کوچه ها و خیابان ها       

  بریزد و تمام شود ، خیلی مهم نیست ، ولی اگر گوهر عمرش بیهوده در حاشیه راه ها و خیابان ها تلف گردد، چنین فردی واقعا زیان کرده است ، خداوند فردای قیامت یقه اش را می گیرد و به او می فرماید : تو

 که شصت سال عمر کرده ای ، پانزده سالش هیچ ، چهل و پنج سال باقی مانده را اگر ضرب در 360 روز

 ( که مدت یک سال است ) کنیم 16200 روز می شود ، و همین رقم را ضرب در 24 ساعت ( که مدت

  شبانه روز است ) کنیم 800 / 388 ساعت می گردد ، اکنون بگو آن همه ساعت را در چه راهی مصرف

  نمودی ؟ ! آیا در شب نشینی های بیهوده ؟ یا کنار ورق قمار ؟ یا در مجالس لهو و غیبت و بد گویی و یا ...

  و یا در کنار صندوقچه جادویی تلویزیون ، مکرر فیلم های مختلف را دیدی ، باز دیدی حتی نماز خود را

  ناقص در آخر وقت خواندی ، تا فیلم را کامل ببینی آنقدر مجذوب این جعبـۀ جادویی شدی که شبها نا گاه به

  ساعت نگاه کردی دیدی نزدیک نیمه شب است . ای اسراف گر ، چرا وقت عزیز و گران بهای خود را این

  چنین بیهوده به پای امور بیهود نثار کردی ، و در برابر چنین سرمایۀ بی نظیر ، چیزی به دست نیاوردی ...

  در جواب چه می گویی ؟

  با تشکر از محمدرضا بکائی      

وسعت دامنهَ دفاع

وسعت دامنهَ دفاع

   شخصی از امام رضا ( ص ) پرسید مردی همراه کنیزش در مسافرت است . گروهی ( دزدان راه ) می آیند

   و می خواهند کنیز را از دست او بگیرند ، آیا او مانع این کار شود ؟ گرچه جانش در خطر باشد ؟ امام رضا

   ( ع ) فرمود : آری . عرض کرد : اگر ( به جای کنیز) همسرش همراهش باشد ، این جا چطور ؟ امام   

    فرمود : در این مورد باید همسرش را حفظ کند و نگذارد به چنگ دزدان راه بیفتد عرض کرد : آیا دستور

    همین طور است در مورد دفاع از مادر و دخترش و دختر عمو و بستگانش ، گرچه جانش در خطر باشد ؟

    امام فرمود : آری در این موارد نیز باید دفاع کند. عرض کرد ، در مورد اموال چطور ؟ امام فرمود : در

   این مورد نیز گرچه جانش در خطر باشد ، دفاع کند . این روایت ، بیانگر وسعت دامنهَ دفاع از ناموس و  

  مال تا سر حد خطر جانی است .

با تشکر از : آقای بکائی

- از بین بردن موانع سر راه جنگ

- از بین بردن موانع سر راه جنگ

    حفص بن غیاث گوید : از امام صادق ( ع ) در مورد جنگ در شهری از شهرهای کافران جنگ طلب   

    پرسیدم ، آیا جایز است ، آب را به طرف آن شهرها روانه کنیم ( تا مانع پیشروی آن ها گردد ) و با

   خانه های آن ها را بسوزانیم ، و یا آن ها را به وسیلهَ منجنیق تیرباران نماییم ، تا کشته شوند ، با این که در

   میان آن ها زن و کودک و پیر مرد و مسلمانان اسیر و تاجر وجود دارد ؟ فرمود : (( به کار خود ادامه دهید

   و این ها را مانع ندانید ، و اگر این افراد کشته شدند دیه َ آن ها بر مسلمانان نیست ، و کفاره نیز ندارد. ))

با تشکر از : آقای بکائی

پا سخ جن بزرگ به سوَ الات سلیمان

 پا سخ جن بزرگ به سوَ الات سلیمان

حضرت سلیمان ( ع )  از پیامبرانی بود که خداوند او را بر جن و انس و ... مسلط نموده بود، روزی چند نفر از اصحاب خود را همراه یکی از بزرگ های جن های گردن کش فرستاد ، تا چند ساعتی به میان مردم بروند و گردش کنند و سپس باز گردند ، و به اصحاب فرمود : در این سیر و سیاحت ، هر چه را از آن جن شنیدید ،    به خاطر بسپارید و وقتی نزد من آمدید ، برای من بیان کنید .

آن ها همراه آن جن سرکش حرکت کردند تا به بازار رسیدند ، و در آنجا این امور را دیدیند :

1-      دیدند ، آن جن به آسمان نگاه کرد و سپس به مردم نگریست و سرش را تکان داد.

2-   از آنجا عبور نمودند ، تا به خانه ای رسیدند ، دیدند شخص از دنیا رفته و بستگان او گریه می کنند ، آن جن وقتی که آن منظره را دید ، خندید .

3-   ازآنجا عبور نمودند و دیدند عده ای سیر را با پیمانه می فروشند ، ولی فلفل را با وزن ( و سنجش دقیق ترازو ) می فروشند ، آن جن با دیدن آن منظره خندید.

4-   از آنجا عبورنمودند و به گروهی رسیدند دیدند آن ها ذکر خدا می گویند و به یاد خدا به سر می برند ، ولی گروه دیگری در کنار آن ها هستند و به امور بیهوده و باطل سرگرم هستند آن جن سرش را تکان داد و لبخند زد.

یاران سلیمان (ع ) ، از این سیر و عبور ، بازگشتند و ماجرا را ( در چهارمورد فوق ) به سلیمان ( ع ) گزارش دادند . سلیمان ( ع ) آن جن را خواست و از او از چهار موضوع زیر را پرسید :

1- وقتی که به بازار رسیدی ، چرا سرت را به آسمان بلند نمودی ، و سپس به زمین و مردم نگاه کردی وسرت را تکان دادی ؟

جن گفت : فرشتگان را بالای سر مردم دیدم که اعمال آن ها را با شتاب می نوشتند ، تعجب کردم که

آن ها این گونه با شتاب می نویسند ولی انسان ها آن گونه با شتاب سرگرم  امور مادی خود ) هستند.

2- تو وقتی که به خانه ای وارد شدی ، شخصی مرده بود و حاضران گریه می کردند ، چرا خندیدی ؟

جن گفت : خنده ام از این رو بود که آن شخص مرده به بهشت رفت ، ولی حاضران ( به جای خوشحالی ) گریه می کردند .

    3- چرا وقتی که دیدی سیر را با پیمانه ، و فلفل را با وزن ، می فروشند خندیدی ؟

         جن گفت : از این رو که دیدم سیر را با آن همه ارزش ، که کیمیای درمان است با پیمانه می فروشند ، 

 ولی فلفل را که مایهَ بیماری است با وزن دقیق به فروش می رسانند . از این رو از روی تعجب خندیدم

 4- چرا در مورد آن دو گروه که یکی در یاد خدا ، و دیگری سرگرم لهو و امور بیهوده بود سر تکان           دادی و خندیدی ؟

   جن گفت : زیرا تعجب کردم ، ( که دو گروه هر دو ، انسان ، ولی اولی بیدار و در یاد خدا ، اما دومی غافل و سر گرم در بیهودگی هستند. )   

   برگرفته شده از کتاب حکایتهای شنیدنی نوشته : محمد مهدی اشتهاردی

با تشکر از آقای : محمد رضا بکائی

نزول دو آيه، به طرفداري از يك كارگر و سركو بي منافقان

نزول دو آيه، به طرفداري از يك كارگر و سركو بي منافقان

سپاه اسلام براي جنگ (كه ظاهرا جنگ تبوك بود) آماده مي شدند اين جنگ نياز شديد به كمك مالي داشت، هر كس هر اندازه مي توانست كمك مي كرد، يكي از مسلمانان به نام (ابو عقيل انصاري) (يا سالم بن عمير) يك كارگر ساده بود، آن چه از مزد كارگري به دست مي آورد، در مخارج ساده زندگي مصرف مي شد، و ديگر زياد نمي آمد، ولي او تصميم گرفت تا شبانه نيز اضافه كار كند، بلكه بتواند به ارتش اسلام كمك مالي نمايد، او شب براي شخصي به كشيدن آب از چاه پرداخت و از اين راه دومن خرما بدست مي آورد، يك من آن را براي خانواده اش ذخيره كرد، و يك من ديگر را يه حضور پيامبر آورد و به عنوان كمك ناچيز به آن حضرت داد، جمعي از كور دلان مناطق صفت در آنجا بودند، و كمك آن كارگر زحمتكش را به مسخره گرفتند، و پوزخند مي زدند كه مثلا آيا كار لشكر اسلام به جايي رسيده كه نياز به يك من خرماي يك كارگر ساده دارد ؟!

اين پوز خند نيش دار، گناه بزرگي بود، چرا كه هم يك كارگر تحقير مي شد و دهن كجي به سپاه اسلام بود.

جبرئيل به پيامبر نازل شد و دو آيه سوره ي توبه (آيه 79 و 80) را در محكوميّت و طرّد آن مسخره كنندگان كوردل نازل كرد:

 (كساني كه از مالي مومنان مطيع، عيب جويي مي كنند، و آن ها را كه دسترسي جزء به انفاق مقدار ناچيز، توان ندارند مسخره مي نمايند، خدا آنها را مسخره مي كند و براي آنها عذاب دردناك است اي پيامبر! چه براي آنها استغفار كني، و چه نكني (حتي) اگر هفتاد بار براي آنها استغفار كني، هرگز خداوند آنها را نمي آمرزد، چرا كه آنها خدا و پيامبرش را انكار كردند، و خداوند جمعيّت فاسقان را هدايت نمي كند.)

 

اثر نيت پاك

اثر نيت پاك

گويند: جمعي از دزدهاي حرفه اي از خانه بيرون آمدند به اين قصد كه به سر راه كاروانها بروند و جلو آنها را گرفته و اموالشان را غارت كنند.

آن شب، به كارواني برنخوردند، و به كاروانسرايي رسيدند و خواستند شب را در آن كاروانسرا بمانند، در كاروانسرا را دق الباب كردند و به صاحب كاروان سرا گفتند: « ما جمعي از مجاهدان راه خدا هستيم و مي خواهيم امشب را در اينجا به سر بريم».

ساكنان كاروانسرا، با احترام خاصي، در را گشودند و پذيرايي خوبي از آنها كردند، مخصوصاً صاحب كاروانسرا به خاطر اينكه آنها مجاهد راه خدا هستند، كمال احترام و خدمت را به آنها نمود، و به قصد تقرب به خدا، از هيچ گونه خدمتي به آ‹ها مضايقه ننمود، تا آنجا كه فرزند فلجي داشت، از نيم خورده و باقيمانده آب آشاميدني آنهابه عنوان تبرك برداشته و به فرزندش مي داد تا بخورد و شفا يابد و به همسرش مي گفت: از اين غذا و آب به بدن پسرم بمال تا به بركت وجود اين مجاهدان راه خدا شفا يابد.

همسر او نيز گفته شوهرش را گوش كرد ، و دستور او را اجرا نمود.

وقتي صبح شد، دزدها از كاروان سرا بيرون رفتند و سر راه كارواني را گرفتند و غارت نمودند و براي شب به همان كاروانسرا برگشتند ، ولي با كمال تعجب ديدند، آن پسر زمين گير شفا يافته است و به طور كامل سلامتي خود را بازيافته و راه مي رود، به صاحب كاروان سرا گفتند: «ما اين فرزند را شب گذشته ديديم كه زمين گير و فلج بود ، ولي امشب مي بينيم خوب شده است.»

صاحب كاروانسرا گفت: «آري ، نيم خورده غذا و ته مانده آب آشاميدني شما را برگرفتيم و به بدن او ماليديم و به بركت وجود شما، شفا يافت.»

دزدها با شنيدن اين مطلب، سخت تحت تأثير قرار گرفته و گريه كردند و گفتند: «ما مجاهدان راه خدا نيستيم، بلكه دزد هستيم، خداوند فرزند شما را به خاطر «حسن نيتي» كه داري، شفا داد، و مانيز به درگاه خدا توبه مي كنيم.»

همه آنها توبه كردند و از آن پس مجاهدان راه خدا شدند و تا آخر عمر در اين راه ماندند

فقر   

 فقر  
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»
در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد :

« متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»

مفاسد غذاي حرام

مفاسد غذاي حرام

بزرگترین خیانت ها این است که به دوست خود که تو را راستگو می پندارد دروغ بگویی. ‌(حضرت محمد ص)

خوردن مال مسلمان و يا كافري كه اسلام مال وي را محترم دانسته است. بدون اجازه آنان و يقين نداشتن با رضايت آنها بدون شك حرام ا ست.

فَانُظْر إِلي ما تَقْضِمُهُ مِنْ هذَا الْمَقْضَمِ ، فَمَا اشْتَبَهَ عَلَيْكَ عِلْمُهُ، فالْفِظْهُ ، وَ مآ أيْقَنتَ بـِطِيبِ وَجْهِهِ قَتَلْ مِنْهُ.

حضرت امير عليه السلام به عثمان بن حنيف مي فرمايد:

       پس نظر كن بآنچه دندان بر آن مينهي از اين خوردني، و چيزي را كه بر تو آشكار نيست (نميداني حلال است يا حرام) بيفكن (مخور) و آنچه را كه بپاكي راههاي بدست آوردن آن دانايي (ميداني از راه حلال و درستكاري بدست آمده) بخور.

مادر

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و ميخواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه ميكرد. مرد نزديك رفت و از او پرسيد: دختر خوب چرا گريه ميكني؟
دختر در حالي كه گريه ميكرد، گفت: ميخواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم، در حالي كه گل رز 2 دلار ميشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بيا، من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ ميخرم.
وقتي از گلفروشي خارج ميشدند، مرد به دختر گفت:
مادرت كجاست؟ ميخواهي ترا برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره كرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت و طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد...

برگرفته شده از کتاب : سید اسماعیل گوهری

فضيلت مهمان

فضيلت مهمان

حسن‏بن نعيم نقل مى‏كند كه: امام صادق عليه‏السلام از من پرسيدند: آيا برادرانت را دوست دارى؟ عرض كردم: بلى.

فرمودند: آيا به فقرايشان نفع مى‏رسانى؟ عرض كردم: بلى.

فرمودند: آيا آنها را به منزل خود دعوت مى‏كنى؟ عرض كردم: بلى؛ غذايى نمى‏خورم مگر اين كه دو سه نفر از مؤمنين با من باشند.

فرمودند: آگاه باش! كه فضل و بخشش و خير و بركت آنها از فضل و بخشش تو بيشتر است .

پرسيد چگونه!

امام فرمودند:

چون آنها وقتي که وارد منزل تو مي شوند:موجب بخشش گناهان تو و خانواده ات ميگردند و زماني که از منزل تو بيرون مي روند گناه تو و خانواده ات هم خارج ميشوند. 

بحارالانوار، ج ‏74، ص‏375. به نقل از: برگ‌هاى زرين (داستان‌هايى از سيره ائمه معصومين عليهم‌السلام)، محمود اكبرى،ص19 ).(

با تشکر از آقای : رحمان جانی                                                                          

 

فرجام قاتلان حضرت امام حسین"

فرجام قاتلان حضرت امام حسین"

یکی از موضوعات بسیار جالب و شور انگیز قران مسائله انتقام کشی خداوند از ستمگران و ظالمان است.

خداوند در ایات فراوانی مردمان را از ستم پیشگی بر حذر داشته و فرجام سو ان را به انان یاد اورشده است .از

دیدگاه قران  سنت الهی و مقتضای عدالت خداوندی ایجاب می کند که به ستمگران و جانیان امان ندهد و انان

را در دنیا و اخرت به کیفر کردارشان بر ساند .بر این اساس وقتی ایاتی مانند:(فانتقمنامن الذین اجرموا و کان

حقا علینا نصر المومنین)۱ "از مجرمان انتقام کشیدیم و در سنت ماست که مومنان را یاری کنیم"

(انا من المجرمین منتقمون)۲" ما همواره از مجرمان انتقام می کشیم"(و ستعلمالذین ظلمو ایی منقلب ینقلون)۳

"به زودی ستمگران خواهند دانست که چگونه زیر و رو خواهند گشت "را مورد مطالعه قرار دهیم و ان رابا

سر نوشت قاتلان حسین (ع) و جنایتکاران کربلا  مقایسه کنیم خواهیم دید که چگونه دست انتقام خداوندی از

استین مختاربن ابی عبید ثقفی بیرون امد و انان را با نکبت و ذلتی وصف ناپذیر به هلاکت رساند. اما بدون

شک هلاکت خفت امیز کشندگان حسین (ع)یک عامل دیگر هم داشت عامل اجابت دعای مظلومانی که در ان

صحرای سوزان و عریان کربلا یاوری جز خداوند نداشتند و همه راه های نجات به رویشان بسته شده بود.

اینک این حسین(ع) است که وقتی عزم ان جماعت را جزم جنگ دیده از سر نومیدی دست بر اسمان بر داشت

و فرمود :(اللهم احس عنهم قطر السما و ابعث علیهم سنین کنی یوسف و سلط علیهم غلام ثقیف یسو مهم کاسا

مصبره.....)۴ "خداوندا بارش اسمان را از انان دریغ دار و به سال هایی مانند سال های یوسف دچارشان ساز

و غلام ثقفی را چنان بر سر انان مسلط فرما که تلخ ترین جام های مرگ را در کامشان بریزد."چگونه می توان

باور کرد که خداوند نجوای پدر مجروح و دلشکسته ای چون حسین (ع) را نشود که  به گونه چاک چاک

فرزندش گذاشتهو می گوید :(قتل الله قوما قتلوک)۵ "خدا بکشد کسانی که تو را کشتند"دنیا دار مکافات است

و نمی توان پذیرفت انان که بند بند حسین(ع)و یارانش را از هم دریدند و به سان گرگ های گرسنه در بیابان

های کربلا پیکرشان را ریز ریز  کردند  تا شکم هایشان سیر و پر سازند از چنگ سر نوشت بگریزند و

بتوانند با خیال و خاطری  اسوده به زندگی خویش ادامه دهند .برای من قابل قبول نیست که خداوند دعای

پیامبرش(ص) در حق قاتلان حسین (ع) را نشنیده بگیرد و انان را دچار خواری و خذلان نسازد .وقتی جبر ئیل

به رسول خدا (ص)خبر داد که گروهی از امتش حسین(ع) را به خواری خواهند کشت فرمود:(اللهم لا تبارک

فی قتله و خاذله)۶ "خدایا برکت را از قاتلش بگیر و خوارش گردان"این پذیرفتنی نیست که خداوند خلف وعده

کند و دعای زنی شکسته دل که کوهی از غم را بر دوش و دریایی از اتش را در سینه دارد اجابت ننماید.

زینب را می گویم که در مجلس یزید دست به دعا بر داشت و فرمود :(اللهم خدبحقنا و انتقم ممن ظلمنا و احلل

غصبک و احلل غصبکبمن سفک دمائنا و قتل حماتنا)۷ "خدایا حق ما را بستان و از کسانی که بر ما ستم

کردند انتقام بگش و بر انان که خون ما را ریختند و پرستارانمان را کشتند خشم بگیر"اری این نفرین ها و ان

دعاها سرانجام به اجابت رسید و همگی قاتلان حسین(ع)  به دست ان غلام ثقفی به هلاکت رسید ند .به نوشته

طبری مختار پس از تسلط بر کوفه و سر کوب کردن شورشیان فرمان داد که قاتلان حسین(ع) را تعقیبب و

دستگیر کنید و به نزد من بیاوریید .او افزود به خدا قسم تا زمین را از لوث وجود ان جانیان پاک نسازم اب و

غذا از گلویم پایین نمی رود۸ .به دنبال این فرمان گردان های تعقیب  تشکیل شد و مختار و فرماندهان همراه

با یاران خود به جستجوی قاتلان حسین(ع) پرداختند و همگی را دستگیر کردند.او سپس ان ها را بر حسب

جنایاتی که انجام داده بودند به سه گروه تقسیم و هر گروهی را به مجازات خاص خود رساند :گروه اول کسانی

بودند که در روز عاشورا با اسب بر بدن امام حسین(ع) تاخته  بودند .مختار دستور داد همه انها را که تعدادشان

۱۰ نفر بود دستگیر کردند و دست و پایشان را بستند و از پشت به زمین خوابا ند ند و اسب ها را با نعل تازه

بر بدن های ان جانیان تاختند تا پیکرهای انان را در هم شکسته و به هلاکت رسانند .سپس بدنهایشان را به اتش

کشیده تا خاکستر شدند .گروه دوم متشکل از ۲۴۸ نفر بودند که در شورش علیه مختار دستگیر شدند .و همه را

یکی پس از دیگریگردن زدند و سموین گروه شامل شمر بن ذی الجوشن و کسانی بودند که به شکرانه قتل

حسین(ع) شتری را در کوفه ذبح کرده و گوشت ان را میان مردم تقسیم کرده بودند .مختار دستور داد تمام

خانه هایی که با علم و اطلاع از ان گوشت قربانی استفاده کرده بودند شناسایی کنند و افرادش را به قتل رسانند

 

لیست اسامی عاملان اصلی واقعه کربلاو کیفر انان

 ۱-عمر بن سعد بن وقاص .فرمانده کل لشکر کوفه و شام در کربلا بود که با ضربات شمشیر

و جدا کردن سر از بدن در خانه اش به هلاکت رسید.

۲-حفص بن عمر بن سعد .جرم او یاری کردن پدرش در جنایات کربلا بود .به دستور مختار

سر او را نیز از بدنش جدا کردند.

۳-شمر بن ذی الجوشن .او فرمانده پیاده نظام لشکر کوفه بود که در ان صحنه مر تکب جنایات

فراوانی شده بود .او در درگیری که میان او و لشکریان مختار رخ داد کشته شد و سپس سرش

را از بدن جدا کردند.

۴-سنان بن انس .او کسی بود که سر امام حسین(ع) را از بدن جدا کرد .به دستور مختار ....

انگشتان دست و پایش را بریدند و در حالی که هنوز جان داشت در دیگ روغن جوشان زیتون

انداختند.

۵-خولی بن یزید اصبحی .او سر بریده حسین(ع)را به کوفه برد و در روز عاشورا قاتل عثمان

بن علی و جعفر بن علی بود .به دستور مختار او را کشته و بدنش را به اتش کشیدند.

۶-بجدل بن سلیم کلبی .او کسی بود که انگشت امام حسین (ع) را برید .به خاطر همین جرم

مختار دستور داد انگشتان دست و پای او را قطع و به حال خود رها کردند تا به هلاکت رسید.

۷-حرمله بن کاهل اسدی.او تک تیرانداز کربلا بود که علی اصغر و عبداله فرزند امام حسن(ع)

را به شهادت رسانده بود .مختار مجازات او را نیز قطع دست و پا و سوزانده شدن به اتش معین

۸-حکیم بن طفیل سندسی .جرم او به شهادت رساندن ابوالفضل و غارت لباس ان بزرگوار و نیز

تیراندازی به سوی امام حسین (ع) بود.او را تیر باران کردند و به روایتی دست و پای او را به

زمین میخ کردند و با نه نفر دیگر اسب بر بدنش تاختند تا به هلاکت رسید.

۹-مره بن منقذ عبدی .جرم او به شهادت رساندن علی اکبر بود .وی سپس از دستگیری و ...

مجروح شدن دستش موفق به فرار شد.

۱۰-یزید بن رقاد جهنی .او نیز تک تیر انداز کربلا بود و به جرم قتل فرزند مسلم بن عقیل و

شر کت در قتل حضرت ابوالفضل سنگسار و سپس تیر باران شد.

۱۱-عمروبن صبیح.او به جرم شرکت در قتل فرزند مسلم بن عقیل اماج ضربات نیزه قرار

گرفت و کشته شد.

۱۲-مالک بن هشیم بدائی.او کسی بود که کلاه خود امام حسین (ع) را به غارت برد و به همین

جرم  دست و پایش را قطع  و به حال خود رها کردند تا هلاک شد.

۱۳ و ۱۴ و ۱۵.عبدالله بن اسید جهنی و حمل بن مالک محاربی و عمر وبن خالد بجلی.این سه

را به جرم شرکت فعال در جنایات کربلا گردن زدند.

۱۶ -رقاد بن مالک بجلی .او کسی بود که اموال حسین (ع) را به غارت برد و به همین جرم

در ملا عام سرش را بریدند.

۱۷و ۱۸ و ۱۹ و ۲۰-عبدالرحمن بن جبلی و عبدالرحمن بن قیس خولانی و زیاد بن مالک و

عبدالرحمن بن ابی خشکاره .این چهار تن را نیز به جرم شرکت در جنگ و غارت خیمه و لباس

امام حسین(ع)گردن زدند.

۲۱-عثمان بن خالد جهنی .او را به جرم شرکت در قتل عبدالرحمن بن عقیل و غارت لباسش

گردن زده و بدنش را به اتش سوزانند.

۲۲-مالک بن بشیر بدی.دست و پای او را به جرم شرکت فعال در ماجرای کربلا قطع کرده و به

حال خود رها کردند تا به درک واصل شد.

۲۳/۲۴/۲۵/۲۶/۲۷/۲۸/۲۹ و ۳۰-اسحاق بن حوبه.اخنس بن مرشد.رجابن منقذ عبدی.سالم بن .

خثیمه .واحظ بن ناعم .صالح بن وهب .هانی بن ثبیت و اسید بن مالک.این هشت تن عضو گروه

ده نفری بودند که با اسب بر بدن امام حسین (ع)تاختند. مختار دستور داد دست و پای انان را به

زمین میخ کرده و با تاختن اسب بر بدنشان انان را به هلاکت رسانند.

۳۱و۳۲و۳۳-عبدالله بن صلخب قیسی .عبدالرحمن بن سلخه و عبدالله بن وهب همدانی.این سه تن

را به جرم شرکت فعال در ماجرای کربلا در ملا عام گردن زدند

۳۴-عثمان بن خالد دهمانی.وی را به جرم قتل یکیاز جوانان بنی هاشم در کنار چاه منزلش گردن  زدند.

۳۵-هبیاط و عبدالرحمن بن زرعه .جرم این دو تن شرکت در فاجعه کربلا بود و به هنگام ....

دستگیری در منزل خود با سپاهیان در گیرو کشته شدند .۹

منابع

۱-سوره روم ایه ۴۷

۲-سوره سجده ایه ۲۲

۳-سوره انعام ایه ۱۲۴

۴-همین کتاب ص۱۴۴

۵-همین کتاب ص۱۶۱

۶-همین کتاب ص۴۷

۷-همین کتاب ص۲۲۷

۸-تاریخ طبری۶  /۵۷ وقایع سال ۶۶

۹-این لیست از تاریخ طبری کامل ابن اثیر و بحار الانوار مجلسی استخراج شده است

نقل از :رضوی اردکانی ماهیت قیام مختار بن ابی عبید ثقفی ص۴۵۸

 

داستان مردي که به زيارت امام حسين عليه السلام نمي‌رفت   

   داستان مردي که به زيارت امام حسين عليه السلام نمي‌رفت    

شخصي از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلاي معلّي به اين شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در اين مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زيارت حضرت امام حسين عليه السلام را اراده مي‌کرد، بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت سلام مي کرد و او را زيارت مي‌نمود؛ تا اين که سرگذشت او را به «سيد مرتضي»که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقيب الاشراف» بود رساندند.سيد مرتضي به منزل او رفت و در اين خصوص او را سرزنش نمود و گفت: «از آداب زيارت در مذهب اهل‌بيت عليه السلام اين است که داخل حرم شوي و عقبه و ضريح را ببوسي. اين روشي را که تو داري، براي کساني است که در شهرهاي دور مي‌باشند و دستشان به حرم مطهر نمي‌رسد.»آن مرد چون اين سخن را شنيد گفت: «اي نقيب الاشرف» از مال دنيا هر چه بخواهي از من بگير و مرا از رفتن معذور دار.هنگامي که سيد مرتضي سخن او را شنيد بسيار ناراحت شد و گفت: «من که براي مال دنيا اين سخن را نگفتم؛ بلکه اين روش را بدعت و زشت مي‌دانم و نهي از منکر واجب است.»وقتي آن مرد اين سخن را شنيد، آه سردي از جگر پر دردش کشيد. سپس از جا برخاست و غسل زيارت کرد و بهترين لباسش را پوشيد و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گريان متوجه حرم حسيني گرديد تا اين که به در صحن مطهر رسيد .نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شريف را بوسيد. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه گنجشکي که آن را در هواي سرد در آب انداخته باشند، بر خود مي‌لرزيد و با رنگ و روي زرد، همانند کسي که يک سوم روحش خارج گشته باشد، حرکت مي‌کرد تا اين که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمين را بوسيد و برخاست و مانند کسي که در حال احتضار باشد داخل ايوان مقدس گرديد و با سختي تمام خود را به در رواق رسانيد.چون چشمش به قبر مطهر افتاد، نفسي اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله جانسوزي کشيد. سپس به آوازي دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعُِِِ سيدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سيدُالشهداء؟ ؛ آيا اينجا جاي افتادن امام حسين عليه السلام است؟ آيا اينجا جاي کشته شدن حضرت سيدالشهداء است؟»پس فرياد کشيد و نقش زمين شد و جان به جان آفرين تسليم نمود و به شهيدان راه حق پيوست.»منبع:داستان‌هاي علوي، ج4، ص210/ دارالسلام عراقي، ص301.

با تشکر از آقای : سلمان جانی

 

 

چند حكايت‌ از کرامات حضرت عباس عليه السلام

چند حكايت‌ از کرامات حضرت عباس عليه السلام                                                        
قبر وسط آب  

آية‏الله حاج سيد عباس كاشانى حائرى نقل مى‏كرد: «روزى در خانه آية‏الله العظمى حكيم(1) بودم كه كليددار آستان مقدس حضرت ابوالفضل عليه‏السلام تلفن كرد و گفت: سرداب مقدس ابوالفضل عليه‏السلام را آب گرفته و بيم آن مى‏رود كه ويران گردد و به حرم مطهر و گنبد و مناره‏ها نيز آسيب كلى وارد شود، شما كارى بكنيد.

آية‏الله حكيم فرمودند: من جمعه خواهم آمد و هر آنچه در توان دارم انجام خواهم داد. آنگاه گروهى از علماى نجف از جمله اينجانب به همراه ايشان به كربلا و به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه‏السلام رفتيم، آن مرجع بزرگ براى بازديد به‏ طرف سرداب مقدس رفت و ما نيز از پى او آمديم، اما همين ‏كه چند پله پايين رفتند، ديدم نشستند و با صداى بسيار بلند كه تا آن روز نديده بودم، شروع به گريه كردند. همه شگفت‏زده و هراسان شديم كه چه شده است؟ من گردن كشيدم ديدم شگفتا منظره عجيبى است كه مرا هم گريان ساخت.
قبر شريف حضرت ابوالفضل عليه‏السلام در ميان آب مثل جايى كه از هر سو به وسيله ديوار بتنى بسيار محكم حفاظت ‏شود، در وسط آب قرار داشت، اما آب آن را نمى‏گرفت. درست همانند قبر سالارش حسين عليه‏السلام كه متوكل عباسى بر آن آب بست اما آب به سوى قبر پيشروى نكرد.

مكافات عمل                                                                                      
در زمان حاج سيد عبدالكريم حائرى و ماجراى كشف حجاب از سوى رضاخان، دو تا پاسبان بودند كه خيلى اذيت مى‏كردند.

روزى زنى با روسرى از خانه بيرون مى‏آيد، يكى از اين پاسبان‌ها او را تعقيب مى‏كند، آن زن هر چه او را قسم مى‏دهد و حضرت ابوالفضل عليه‏السلام را شفيع قرار مى‏دهد در او اثر نمى‏بخشد. بلكه آن بى‏حيا توهين هم مى‏كند كه اگر ابوالفضل كارى از او ساخته مى‏شد، نمى‏گذاشت دست‌هاى او ...

همان روز به ‏حمام مى‏رود و دلش درد مى‏گيرد، معالجات اثر نمى‏كند و به هلاكت مى‏رسد.
غسال گفته بود: ديدم، مثل اين كه سيلى به صورتش خورده شده باشد صورتش سياه شده بود.

پنجه برنجى

شخصى تعريف مى‏كرد كه: در سال 1375 براى خريد دستگاه چاپ سه ‏بار به مسكو سفر كردم. در سفر سوم در مسكو يك مشكل ادارى برايم پيش آمد، پيش رئيس اداره رفتم. وقتى وارد اطاق شدم، چشمم به چيز عجيبى افتاد. روى ميز رئيس يك پنجه برنجى قرار داشت كه روى آن نوشته شده بود «علمدار ابوالفضل‏». ابتدا حدس زدم آن را به ‏عنوان يك چيز زينتى روى ميزش گذاشته، ولى بعد از آن سؤال كردم، جواب داد: «من شيعه هستم و كرامت‌هاى بسيارى از آن حضرت ديده‏ام، اين پنجه را به ‏خاطر همين امر همراهم دارم، جانم به فدايش باد.» وقتى از حال من و تشيع و علاقه‏ام به حضرت ابوالفضل عليه‏السلام، اطلاع پيدا كرد، احترام فوق‏العاده‏اى به من گذاشت و همه مشكلات مرا حل كرد. (4)
پى‏نوشت‌ها:

از مراجع تقليد در نجف اشرف.

كرامات الصالحين، ص ‏286، به نقل از: كرامات العباسيه (معجزات حضرت اباالفضل عليه‏السلام)، على ميرخلف‏زاده، ص‏92.

حضرت اباالفضل مظهر كمالات و كرامات، ص‏447، به نقل از: كرامات العباسيه (معجزات حضرت اباالفضل عليه‏السلام)، على ميرخلف‏زاده، ص‏220

نماز شام غريبان، به نقل از: كرامات العباسيه (معجزات حضرت اباالفضل عليه‏السلام)،على ميرخلف‏زاده، ص‏235.

منبع: ماهنامه موعود جوان، شماره 15.

با تشکر از آقای : رحمان جانی

ـ فرشته

 فرشته

دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.
فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند."
شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد."
فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم

معصوميت

معصوميت

كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد :
« مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!»
خداوند پاسخ داد :
« از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد »
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه !!
« اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . »
خداوند لبخند زد :
« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد :
« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت :
« فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني »
كودك با ناراحتي گفت :
« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»
اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت :
« فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني »
كودك سرش را برگرداند و پرسيد :
« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟»
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود
كودك با نگراني ادامه داد :
« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود»
خداوند لبخند زد و گفت :
« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد كن را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود »
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .
او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :
« خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد »
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :
« نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني .»

ماجرای تاجر و پسرش

ماجرای تاجر و پسرش

پسرش را براي اموختن " راز خوشبختي " به نزد خردمندترين انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينکه بالاخره به قصري زيبا برفراز کوهي رسيد .مرد خردمندي که او در جستجويش بود انجا زندگي مي کرد.
بجاي اينکه با يک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاري شد که جنب و جوش بسياري در ان به چشم مي خورد .فروشندگان وارد و خارج مي شدند .مردم در گوشه اي گفتگو مي کردند .ارکستر کوچکي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يک ميز انواع و اقسام خوراکيهاي لذيذ ان منطقه چيده شده شده بود .
خردمند با اين و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختي" را برايش فاش کند . پس به او پيشنهاد کرد که گردشي در قصر بکند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک مي خواهم از شما خواهشي بکنم .
انوقت يک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ريخت و گفت : در تمام اين مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و کاري کنيد که روغن ان نريزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پايين رفتن از پله هاي قصر در حاليکه چشم از قاشق برنمي داشت .
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسيد : ايا فرشهاي ايراني اتاق ناهارخوري را ديديد ؟
ايا باغي را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است ديديد ؟
ايا اسناد و مدارک زيبا و ارزشمند مرا که روي پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کرديد ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هيچ چيز نديده است . تنها فکر و ذکر او اين بوده که قطرات روغني را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتيهاي دنياي مرا بشناس . ادم نمي تواند به کسي اعتماد کند مگر اينکه خانه اي را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمينان بيشتري اين بار به گردش در کاخ پرداخت . در حاليکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنري را که زينت بخش ديوارها و سقفها بود مي نگريست .
او باغها را ديد و کوهستانهاي اطراف را . ظرافت گلها و دقتي را که در نصب اثار هنري در جاي مطلوب بکار رفته بود تحسين کرد .
وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزييات براي او توصيف کرد .
خردمند پرسيد : پس ان دو قطره روغني که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ريخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصيحتي که به تو مي کنم اينست :
" راز خوشبختي " اينست که
همه شگفتگيهاي جهان را بنگري بدون اينکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کني .
گزيده اي ازکتاب " کيمياگر"
اثر پا ولو کويلو

چهار پرسش از علي (ع) اميرمومنان

 چهار پرسش از علي (ع) اميرمومنان

 مردي به حضور مبارک امير المومنين علي عليه السلام رسيد عرض کرد يا اميرالمومنين چهار سوال دارم امام فرمودند بپرس گرچه چهل سوال باشد ؛عرض کرد واجب چيست و واجبتر کدام است؟نزديک چيست و نزديکتر کدام است؟عجيب چيست و عجيبتر کدام است ؟ سخت چيست و سختتر کدام است؟
(کتاب مجموعه الاخبار)
فرمودند:واجب اطاعت از خداي متعال وانجام واجبات است؛واجبتر ترک گناهان ومحرمات است؛نزديک قيام است و نزديکتر مرگ است؛ عجيب دنيا (با تغييرات و دگرگوني هايي که در اوست)عجيبتر علاقه ومحبت به دنيا است؛ سخت ساعت ورود در قبر است ؛و سخت تر از آن دخول در قبر بدون زاد وتوشه است.
زاد فرداي خود امروز از اينجا بردار
اين ؛نه راهيست که هر روزتوان آمدو رفت

فقر  

 فقر  
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»
در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»

صميميت پيامبر (ص) در رفاقت و ............

صميميت پيامبر (ص) در رفاقت

پيامبر (ص) با يكي از اصحاب به نام حذيقه همسفر شد ودر بيابان بر سر چاهي رسيدند و تصميم گرفتند با آب چاه، بدن خود را شستشو دهند، نخست حذيفه جامه اي به دست گرفت وپيامبر (ص) پشت آن جامه، بدن خود راشستشو نمود، پس از آن كه شستشوي پيامبر (ص) پايان يافت، نوبت حذيفه عذر خواهي نمود و عرض كرد: (اي رسول خدا من راضي به چنين جسارتي نيستم، كه شما براي من جامه نگه داريد.) ولي پيامبر (ص) همچنين با كمال صميميّت، جامه رانگه داشت تا شستشوي حذيفه تمام شد، سپس پيامبر (ص) و فرمود: (محبوبترين انسانها نزد خدا كسي است كه با رفيق و دوست خود، بيشتر مهرباني و همكاري كند.)

شمّه اي از مقام امام كاظم (ع)

 ابن جوزي از شفيق بلخي نقل مي كند كه گفت در سال 149 ه. ق براي مناسك حّج از خانه بيرون آمدم و به سوي مكّه حركت نمودم، هنگامي كه به سرزمين قاسيّه رسيدم در آنجا جواني زيبا روي و گندم گون را ديدم لباس پشمي در تن برداشت و رو پوشي پوشيده بود، واز ساير انسانها به دور بود، با خود گفتم: اين جوان گويا از صوفيان است ومي خواهد بار سفر بر دوش ديگران باشد به حضورش رفتم همين كه نزديك شدم، به من گفت: اي شفيق!

با خودم گفتم: اين بنده ي صالح است، به محضرش رفتم، او از من دور شد وپنهان گرديد، تا اين كه در سرزمين (واقصه) او را ديدم كه مشغول نماز است وبدنش مي لرزد و اشك از چشمانش جاري است، با خود گفتم نزدش روم و عذر خواهي كنم او نمازش را به من فرمود: اي شقيق!

با خودم گفتم: او بار ديگر با فراست، از راز من آگاه شد، به راستي كه او از ابدال و افراد فوق العاده است، تا اين كه به سرزمين زباله رفتيم، در آنجا ديدم اين آقا مشكي در دست دارد و بر سر چاهي ايستاده ودر جستجوي آب است ناگاه مشك به چاه افتاد، آن جوان چشم به آسمان گردانيد و گفت: (آنگاه كه تشنه گردم تو پروردگار من هستي، و آن زمان كه گرسنه ام، جز تو غذا كسي نمي رساند.)

 سوگند به خدا در اين هنگام ديدم كه آب چاه بالا آمد و جوان مشك خود را گرفت و پر از آب ساخت و وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند سپس به جانب تپّه شني كه در آن نزديكي ها بود رفت، و مقداري ريگ در مشك ريخت و سپس نوشيد، به او عرض كردم (آنچه خداوند به تو روزي داده به من نيز بده.)

گفت: اي شفيق! نعمتهاي ظاهري وباطني خدا همواره بر ما فرود مي آيد، تو گمان نيكو به خدا داشته باش، سپس مشك رابه من داد، از آب آن نوشيدم، آن را آميخته با قاووت و شكر يافتم كه تا آن زمان لذيذ تر و خوش بوتر از آن ننوشيده بودم، پس از آن ديگر او را نديدم تا زماني كه به مكه رفتيم، نيمه شبي اورا زير ناودان كعبه ديدم كه گريه و ناله مي كرد و نماز مي خواند. سپيده دم نماز خواند و طواف كرد و از حرم خارج شد، من نيز به دنبال او حركت كردم، ديدم جمعي از غلامان و خدمتكاران به حضورش آمدند جمعي در محضرش اجتماع كردند، پرسيدم: او كيست: گفتند: موسي بن جعفر امام كاظم (ع) است.

گفتم: اگر اين فضايل و آقائي و عجائب مربوط به غير او بود، در حيرت وشگفتي مي ماندم.

توسل يوسف در چاه به محمد (ص) وآلش

هنگامي كه برادران يوسف (ع) او را در چاه افكندند، يوسف تنها و غريب در ته چاه تاريك روي سنگ كنارديوار قرار گرفت وبه دعا و مناجات پرداخت، ولي نتيجه نگرفت. تا اين كه جبرئيل نزد يوسف آمد وگفت: (اي كودك! اينجا چه مي كني ؟)

 يوسف برادرانم مرا در چاه افكنده اند.

جبرئيل: (دوست داري از زندان نجات يابي؟)

يوسف: با خدا است، اگر او بخواهد مرا بيرون آورد.

 جبرئيل: اگر دوست داري از چاه خارج شوي اين دعا را بخوان:

خدايا من از تو تقاضا مي كنم كه حمد و ستايش براي تو است، معبودي جز تو نيست، تو يي كه بر بندگان نعمت مي بخشي، آفرييننده آسمان ها و زميني، صاحب جلا ل واكرامي، تقاضا مي كنم كه بر محمّد و آلش درود بفرستي وگشايش و نجاتي از آنچه در آن هستم براي من قرار دهي.)

او اين دعا را خواند و نجات يافت.

شهادت قهرمانانه ي نفس زكيّه، نوه ي امام حسن (ع)

منصور دوانيقي دوّمين طاغوت عباسي از ستمگران خونخواري بود كه براي حفظ رياست خود به صغير و كبير، به امام وامام زاده، و. . . . رحم نمي كرد، جمعي از آل حسن (ع) بر ضد او قيام مسلّحانه كردند.

يكي از آن مجاهدان وارسته كه قيام عظيمي بر ضدّ حكومت طاغوتي منصور كرد محمّد بن عبدالله بن محض، معروف به (نفس زكيّه) است، كه بر اثر كثرت عبادت وپارسايي و وارستگي، او را با اين نام كه به معني روح پاك است مي خواندند.

او پسر عبدالله بن حسن مثنّي است، بنابراين امام حسن مجتبي (ع) جدّ دوّم او مي باشد، او مدّتي مخفي بود و به طور چريكي مبارزه مي كرد و مردم را بر ضد رژيم منصور مي شورانيد، سرانجام با 250 نفر از ياراني كه به او پيوسته بودند، در ماه رجب سال 145 هجري قمري در مدينه آشكار شد، و صداي تكبير آنها بلند شد علناًٌ پرچم مخالفت با حكومت منصور را بر افراشتند او در مدينه به مسجد النّبي رفت و جمعّيت را به دور خود جمع كرد و بالاي منبر رفت و سخنراني داغي كرد و جنايت منصور را برشمرد و اهداف خود را بيان نمود، و طولي نكشيد كه حجاز در قبضه او قرار گرفت.

منصور از راههاي گوناگون براي تسليم شدن محمّد وارد شد ولي نتيجه نگرفت، سرانجام كار به جنگ كشيد، منصور برادر زاده اش عيسي بن موسي را با چهار هزار سواره و دو هزار پياده براي مقابله با محمّد به مكّه فرستاد، در اين ميان محمّد به مدينه فرستاد، در اين ميان محمّد ليست بيعت كنندگان با خود را سو زانيد و محو كرد و سپس فرياد زد: (اكنون مرگ براي من گوارا است) كه اگر آن ليست محو نمي شد به دست منصور مي رسيد، همه ي آنها كشته مي شدند.

محمّد و همراهان همچنان مي جنگيد ند، ولي دراين بحران شديد، عدّه اي از بيعت كننده گان گريختند و محمّد با 316 نفر به جنگ ادامه داد تا اين كه همه ي آنها به شهادت رسيدند.

حميد بن قحطبه سر از بدن محمّد جدا كرد و آن را براي محمّد فرستاد، منصور دستور داد آن را براي منصور دستور داد آن را عبرت مردم در كوفه نصب نمود، محمّد در 45 سالگي در رمضان 145 هجري قمري به شهادت رسيد، خواهرش زينب ودخترش فاطمه، جسد بي سرش را برداشتند و در قبرستان بقيع به خاك سپردند.

اين بود حماسه ي مبارزه وارسته و پاكي از دودمان امام حسن مجتبي (ع) – يادش به خير و حماسه اش جاودانه باد. برادران و پسران او، راه او را ادامه دادند، برادرش ابراهيم در ارض طف معروف به (با خمري) در يك جنگ مسلّحانه به شهادت رسيد.

از گفتني ها اين كه: در آن هنگام كه محمّد در شيار هاي كوه ها مخفي بود روزي با همسرش به كوه رضوي (اطراف مدينه) رفت، پسر شير خوارش نيز هموارهش بود، يكي از دژخيمان منصور كه در جستجوي محمّد بود، او را ديد، محمّد از آنجا گريخت تا خود را مخفي سازد، آن دژخيم بي رحم به طرف همسر محمّد آمد، او در حالي كه بچّه شير خواره اش در آغوشش بود فرار كرد، ناگاه كودك از دست مادرش به زمين افتاد و در پرتگاه كوه در غلطيد و پاره پاره شد و به شهادت رسيد اين جريان در 25شوّال 148، امام صادق (ع) نيز به دستور منصور، مسموم شده وبه شهادت رسيد.

 

گفتگوي زن زيبا با شوهر بد قيافه

زني زيبا چهره كه با ديه نشين بود و در ميان آن ها بزرگ شده بود، با يك مرد شهري ازدواج كرد، ولي آن مرد، بسيار زشت روي و بدقيافه بود، روزي آن زن به آينه نگريست و چهره ي زيبا خود را در آن ديد و سپس رو به شوهرش كرد و گفت: (من اميدوارم هردوي ما به بهشت برويم.)

شوهر گفت: به چه علّت؟ زن گفت: از اين رو كه من به تو مبتلا شده ام و صبر مي كنم، و تو به خاطر اين كه خداوند صبركنندگان و شكر كنندگان را به بهشت مي برد بنابراين دل خوش دار كه هر دوي ما به بهشت ميرويم.

پاسخ امام كاظم (ع) به ده سوال راهب

امام كاظم (ع) به يكي از روزها در حال گريز و اختفاء از شرّ دژخيمان طاغوت عصرش، به يكي از روستاهاي شام وارد گرديد و در آنجا در كنار كوهي به غاري وارد شد و ديد جمعي از مسيحيان در حضور راهب (عالم بزرگ) خود نشسته اند و گفتگو مي كنند، معلوم شد كه در هر سال، يك بارمسيحيان با آن راهب سالخورده، ملاقاتي دارند، آن يك بار در همان روز بوده است، امام كاظم (ع) در ميان آن جمع نشست، تا چشم راهب به چهره امام افتاد، هيبت و شكوه خاصّي از امام بدين گونه شروع و ادامه يافت:

راهب: 1-اي آقا تو در اين سامان غريب هستي ؟

امام: آري.

راهب: 2- از ما (ومذهب ما) هستي يا معتقد بر خلاف مذهب ما باشي ؟

امام: از راهب شما نيستم.

راهب: 3-تو ازامّت مرحومه (اسلام) هستي؟

امام: آري.

راهب: 4- آيا از علماي آن امّت هستي يا جاعلان آنها ؟

امام: از جاهلان آن ها نيستم.

راهب: 5- بگو بدانم اصل درخت طوبي در بهشت، كه به عقيده ي ما درخانه عيسي (ع) است و به عقيده شما در خانه محمّد (ص) است، در اين صورت چگونه شاخه هاي آن در همه ي بهشتيان وجود دارد ؟ (آيا شبيه چنين چيزي در دنيا است.

راهب: 6- بگو بدانم چگونه است كه غذاهاي بهشت نه تمام مي شود نه كم مي گردد؟

امام: مانند شعله چراغ در دنيا كه هر چه از آن روشني (براي روشن كردن چراغ هاي ديگر) گرفته مي شود، چيزي ازآن كم نمي گردد.

راهب: 7- در بهشت، سايه كشيده شده است يعني چه ؟

 امام: مانند سايه هاي كشيده شده هنگام طلوع آفتاب

راهب: 8- چگونه است كه هر چه در بهشت خورده و آشاميده مي شود، ادرار ومدفوع ندارد؟

امام: مانند بچّه در رحم مادر كه آنچه مي خورد (جذب بدنش مي شود) ادرارو مدفوع ندارد.

راهب: 9- چگونه است كه بهشتيان داري خدمتكاراني هستند كه هر چه آنها در دل اراده كنند، بي آنكه امركنند، خدمت گذاران حاضر مي نمايند؟

امام: مانند انسان كه هر گاه چيزي خواست، بي درنگ اعضاء او خواسته ي او را مي فهمند وآن را فراهم مي كنند، بي آنكه او امر كرده باشند.

راهب: 10- كليد هاي بهشت از طلا است يا از نقره ؟

امام: كليد بهشت، گويايي زبان بنده به كلمه ي (نيست معبودي جز خداي يكتا و بي همتا) است.

راهب پس از دريافت پاسخ ده سوال خود، در حالي كه مجذوب امام موسي بن جعفر (ع) بود آن حضرت را تصديق كرد و همان جا در حضور آن حضرت اسلام را پذيرفت، و جماعت حاضران نيز به پيروزي از آن راهب، مسلمان شدند.

سجده هاي طولاني امام كاظم (ع)

هنگامي كه به دستورهارون الرّشيد (پنجمين طاغوت عبّاسي) امام هفتم حضرت موسي بن جعفر (ع) را در مدينه دستگير كرده و به سوي بصره انتقال دادند و زنداني ساختند، پس از مدّتي آن حضرت را به بغداد آورده و همواره از زنداني به زنداني ديگر منتقل مي نمودند، مدّتي آن حضرت در زندان ربيع حاجب (وزير در بار هارون) بود گاهي هارون به پشت بام به مكان سكونت امام (ع) اشراف داشت، هارون به ربيع گفت: (اين جامه چيست كه هر روز در آن اطاق مي بينم كه به زمين افتاده است ؟.)

ربيع گفت: اين كه مي بيني، جامه نيست، بلكه موسي بن جعفر (ع) است كه به سجده افتاده (آن گويا كه گويا جامه اي پخش بر زمين شده است) او هر روز پس از طلوع خورشيد به سجده مي افتد و تا هنگام ظهرخود ادامه مي دهد (حدود ده سال آن حضرت به همين برنامه ادامه مي داد.)

هارون گفت: اين آقا (اشاره به امام كاظم) راهبي از راهبان بني هاشم است.

ربيع مي گويد: از اين فرصت استفاده كردم وبه هارون گفتم: (پس چرا او را كه داراي چنين مقامي از عبادت و خضوع در برابر خداست، در تنگناي زندان، قرار داده اي، آيا وقت آن نرسيده كه او را آزاد سازي ؟! . .)

هارون در پاسخ گفت: (نه هرگز، بلكه حتماً بايد درزندان بماند.)

آري امام كاظم (ع) تنها مرد سجده و روكوع و سجود نبود، اگر او به نماز و عبادت خالي اكتفا ميكرد، هرگز هارون از او نمي ترسيد، بلكه آن حضرت مرد مبارزه و سياست و محكوم كننده ي ستمگران بود و هرگز دست سازش به طاغوت نمي داد، اين بود كه هارون ازاو مي ترسيد، و سر انجام براي حفظ رياست طاغوتي خود، آن حضرت را مسموم و شهيد نمود.

ضمانت امام براي خدمت كنندگان به دوستان

علي بن يقطين از دوستان برجسته ي امام كاظم (ع) بود. او به سال 124 هجري قمري دركوفه ديده به جهان گشود وبه سال 58 سالگي در بغداد از دنيا رفت، او به خاطر خدمت همكاري با شيعيان، داراي مقامي بسيار ارجمند در محضر امام هفتم شد، به طوري كه آن حضرت مكرّر مي فرمود: (براي علي بن يقطين ضامن شده ام كه هرگز آتش به او آسيب نرساند.)

هنگامي كه امام كاظم (ع) به عراق آمد، علي بن يقطين به محضر آمده و در مورد مصاحبت و وزارت دستگاه هارون، از حال خود شكايت كرد، و از آن حضرت خواست كه آنچه صلاح دانست همان را برگزيند.

امام به او فرمود: يك خصلت را براي من متعهّد باش تا انجام دهي، و در عوض من ضامن سه چيز براي تو مي شوم، تو ملتزم باش و ضمانت كن كه حتماً هر گاه با يكي از دوستان ما ملاقات كني او را احترام كني و نيازش را بر طرف نمايي، و من ضامن مي شوم كه: 1- هرگز زير سقف زندان قرار نگيري 2- تيزي شمشير هرگز به تو نرسد 3- و فقر وارد خانه تو نشود.

سپس فرمود: (اي علي! كسي كه مومني را خوشحال كند، نخست خدا را و سپس پيامبر (ص) را و در مرحله سوّم ما را خوشحال كرده است.)

يادي از يك مجاهد قهرمان

پس از رحلت پيامبر (ص) ، شخصي به نام مسيلمه ي، به دروغ ادّعاي پيامبري كرد و عدّه اي به او گرويدند، و بين مسلمانان و سپاه او درگيري هاي شديدي رخ داد و سرانجام كشته و نابود شد.

هنگامي كه زنده بود، روزي دژخيمان او يكي از مسلمانان به نام (حبيب بن زيد انصاري) را دستگير كرده و نزد او آوردند، مسيلمه به حبيب گفت: آيا گواهي مي دهي كه محمّد (ص) رسول خدا است ؟

حبيب گفت: آري. مسيلمه گفت: (آيا گواهي من رسول خدا هستم ؟) حبيب از روي مسخره گفت: گوشم نمي شنود.

مسليمه و پيروانش، حبيب را تحت شكنجه ي سختي قرار دادند، به گونه اي كه بدنش را قطعه قطعه نمودند، ولي او تمام آن فشارها و شكنجه ها را تحمّل كرد و تسليم آنها نشد.

نزول دو آيه، به طرفداري از يك كارگر و سركو بي منافقان

سپاه اسلام براي جنگ (كه ظاهرا جنگ تبوك بود) آماده مي شدند اين جنگ نياز شديد به كمك مالي داشت، هر كس هر اندازه مي توانست كمك مي كرد، يكي از مسلمانان به نام (ابو عقيل انصاري) (يا سالم بن عمير) يك كارگر ساده بود، آن چه از مزد كارگري به دست مي آورد، در مخارج ساده زندگي مصرف مي شد، و ديگر زياد نمي آمد، ولي او تصميم گرفت تا شبانه نيز اضافه كار كند، بلكه بتواند به ارتش اسلام كمك مالي نمايد، او شب براي شخصي به كشيدن آب از چاه پرداخت و از اين راه دومن خرما بدست مي آورد، يك من آن را براي خانواده اش ذخيره كرد، و يك من ديگر را يه حضور پيامبر آورد و به عنوان كمك ناچيز به آن حضرت داد، جمعي از كور دلان مناطق صفت در آنجا بودند، و كمك آن كارگر زحمتكش را به مسخره گرفتند، و پوزخند مي زدند كه مثلا آيا كار لشكر اسلام به جايي رسيده كه نياز به يك من خرماي يك كارگر ساده دارد ؟!

اين پوز خند نيش دار، گناه بزرگي بود، چرا كه هم يك كارگر تحقير مي شد و دهن كجي به سپاه اسلام بود.

جبرئيل به پيامبر نازل شد و دو آيه سوره ي توبه (آيه 79 و 80) را در محكوميّت و طرّد آن مسخره كنندگان كوردل نازل كرد:

 (كساني كه از مالي مومنان مطيع، عيب جويي مي كنند، و آن ها را كه دسترسي جزء به انفاق مقدار ناچيز، توان ندارند مسخره مي نمايند، خدا آنها را مسخره مي كند و براي آنها عذاب دردناك است اي پيامبر! چه براي آنها استغفار كني، و چه نكني (حتي) اگر هفتاد بار براي آنها استغفار كني، هرگز خداوند آنها را نمي آمرزد، چرا كه آنها خدا و پيامبرش را انكار كردند، و خداوند جمعيّت فاسقان را هدايت نمي كند.)

با تشکر از آقای : علیرضا علیخانی

شق القمر

از شق القمر چه می دانید ؟

 

 

به این خبر توجه کنید:

 

سازمان فضانوردی " ناسا " به دو نیم شدن کره ی ماه و سپس پیوند خوردن این دو نیمه به یکدیگر پی برد. پایگاه اینترنتی روزنامه ی عربی " الوطن "  چاپ آمریکا به نقل از یک محقق اردنی علوم فلکی در این زمینه نوشت:  سفینه ی فضایی آمریکایی " کلمنتاین " که سالها در مدار کره ی ماه کار تحقیقاتی انجام می دهد به این نتیجه رسیده است که کره ی ماه صدها سال پیش به دو نیمه ی متساوی  تقسیم شده و دوباره به یکدیگر متصل شدند. این محقق اردنی با ارسال گزارشی به ناسا آنان را نسبت به این موضوع مطلع ساخت که مسلمانان، این پدیده را متعلق به  1400  سال پیش می دانند و مرتبط به معجزه ای از پیامبر اکرم (ص)  به نام " شق القمر" است. ناسا هیچ تفسیری برای کشف خود نیافته است. زیرا این اتفاق نادر تا کنون برای هیچ جرم آسمانی به وقوع نپیوسته است.

                                                                                 منبع: روزنامه جمهوری اسلامی  شماره  7608  تاریخ  23 مهر 1384 ص 5

 

 

 

حتماً داستان معجزه ی شق القمر را شنیده اید که قبل از هجرت پیامبر  و بنابر قولی در آغاز بعثت اتفاق افتاده است. ماجرا از این قرار است که در یک شب مهتابی ــ  که شب چهاردهم ماه ذی الحجه بود ــ  عده ای که از مدینه به منظور بیعت با آن حضرت به عقبه آمده بودند و به روایتی تعدادی از مشرکان از پیامبر خواستند که معجزه ای در آسمان نشانشان دهد .. آنها معتقد بودند که اگر کارهای پیامبر سحر باشد نمی تواند در آسمان  مؤثر باشد زیرا سحر تنها در زمین تأثیر می گذارد و راهی به آسمانها ندارد. بنابراین چنانچه پیامبر بتواند تصرفی در آسمان بکند، ادعایش درست است و می توان روی گفته هایش حساب کرد و بدو ایمان آورد.

پیامبر فرمود: آیا می خواهید این ماه کامل، به دو نیمه  تقسیم شود؟

گفتند: آری

پس آن حضرت با انگشت اشاره ای کردند و ناگهان ماه به دو نیمه تقسیم شد .. به گونه ای که نیمی از آن بر فراز کعبه و نیمه ی دیگر بر فراز کوه ابوقبیس مستقر شد. سپس آنها خواستند که آنرا به حالت اولیه برگرداند و آنگاه با اشاره ی دیگر آن حضرت، هر دو نیمه به حرکت درآمدند تا به هم پیوستند و یکی شدند.

                                                                                                                               منبع: بحار الانوار جلد 17  ص 355

 

آنگاه این آیه نازل شد: اقتربت الساعة و انشقت القمر

یعنی قیامت نزدیک شد و ماه از هم شکافت.

 

 

 

اما در باره ی اینکه چه ارتباطی بین نزدیک شدن قیامت و نیم شدن ماه هست ، مباحثی است که در تفاسیر بدان پرداخته شده و دوستداران می توانند به کتابهای تفسیری مراجعه کنند .

نکته ی دیگر، امکان علمی این واقعه است که بر خلاف نظر کوته فکران این خلاف اصول پذیرفته شده ی علمی نیست و از نظر علمی امکان پذیر می باشد. اکتشافات و اظهارات دانشمندان فلکی می گوید: چنین چیزی نه تنها محال نیست بلکه بارها نمونه ی آن مشاهده شده است. در دستگاه منظومه ی شمسی و سایر کرات آسمانی کراراً انشقاق ها و انفجاراتی اتفاق افتاده است؛ به گونه ای که حتی اصل پیدایش کرات حاصل انفجار در منظومه ی شمسی می باشد. زیرا تمام کرات منظومه شمسی در اصل، جزء خورشید بوده و بعدها در اثر همین انفجارات و فعل و انفعال ها  ها از خورشید جدا شده و کرات گوناگون پدید آمده اند.

                                                                                                                   با استفاده از تفسیر نمونه ج23  ص  12

 

داستان یأجوج و مأجوج

قرآن مجید در دو جا به داستان یأجوج و مأجوج اشاره ای البته خیلی مختصر و گذرا کرده است.   یکی در آیه ی ۹۴ سوره ی کهف ( و به مناسبت بیان ماجرای ذو القرنین )  و دیگری در آیه ی ۹۶ سوره ی انبیا و به مناسبت ذکر نشانه های قیامت است که فقط نامی از آن به میان رفته است.

کلمه های یأجوج و مأجوج، ریشه ی عربی ندارند. بعضی معتقدند که این دو کلمه در اصل به زبان یونانی بر می گردد که نزد آنان  " گاگ  و ماگاگ "  تلفظ می شده  و  به همین شکل در دیگر زبان های اروپایی انتقال یافته است . سپس با تغییر مختصری به زبان عبری و آنگاه از زبان عبری با تغییرات دیگری وارد زبان عربی شده ست.  تورات در کتاب حزقیل، فصل ۳۸ و ۳۹  .. و در کتاب رؤیای یوحنا، فصل ۲۰  از آنان به عنوان  " گوگ  و  ماگوگ "  نام برده است.  

آنچه از  آیات فوق و منابع تاریخی بر می آید این است که این دو نام، متعلق به دو قبیله و گروه وحشی، متجاوز و آشوبگر است که در زمان خود به قبایل اطراف و ساکنان آبادی های مجاور یا حتی دوردست تر، حمله  و با کشت وکشتار و ویرانگری آسایش دیگران را سلب می کردند. این ها گروه های بزرگی بوده اند که در دوردست ترین نقطه ی شمال آسیا زندگی می کردند و مردمی جنگجو و غارتگر بودند.  بعضی از مفسران مثل علامه طباطبائی این مطلب را از مجموع گفته های تورات استفاده و نقل کرده اند.

                                                           

نویسندگان تفسیر نمونه در جلد ۱۲ صفحه ی ۵۵۱  با استناد به دلایل فراوان تاریخی، اینان را متعلق به منطقه ای در شمال شرقی زمین، در نواحی مغولستان می دانند. جایی که ساکنانش به سرعت زاد و ولد می کردند و تبدیل به چشمه های جوشانی از انسان می شدند و چون سیل جوشانی سرزمین های اطراف را تصرف می کردند و زیر پوشش قرار می دادند.

منبع فوق برای حرکت سیل آسای این اقوام، دوران های مختلفی در تاریخ ذکر می کند که یکی از آنها دوران هجوم این قبایل وحشی در حدود پانصد سال قبل از میلاد و در زمان کورش کبیر که به احتمال بسیار همان ذوالقرنین است، اتفاق افتاد؛ ولی در آن زمان حکومت متحد ماد و فارس به وجود آمد و اقتدار آن باعث شد که آسیای غربی از این حملات در امان بماند. اتفاقاً آیه ی فوق مربوط به همین دوران است و نزدیک به نظر می رسد که مردم قفقاز، هنگام سفر کورش به آن منطقه، به وی پناه آوردند و از او تقاضا کردند که جلوی هجوم آنان را بگیرد... و کورش نیز در اجابت به خواسته ی آنان و برای سد راه نفوذ یأجوج و مأجوج ، اقدام به ساختن سد معروف ذوالقرنین نمود.              

یکی دیگر از دوران هجوم آنان در قرن چهارم میلادی بود که با زمامداری " آتیلا " تمدن روم را از بین بردند. دوران دیگری که در ضمن آخرین دوران هجوم آنان محسوب می شود در قرن دوازدهم میلادی به سرپرستی چنگیز خان صورت گرفت که بر ممالک اسلامی و عربی حمله بردند و بسیاری از شهرها از جمله بغداد را ویران کردند.

البته منبع فوق حاصل بررسی های خود را می نویسد و اشاره ای به منابع تاریخی مورد استفاده نمی کند.  اما آنچه اینجانب از لابلای مطالعات خویش به دست آورده ام این است که بعد از طوفان نوح ،  که دیگر کسی بر زمین نمانده بود، همه ی آدمیان، تنها از نسل نوح و از طریق سه فرزندش سام ، حام و  یافث دوباره به وجود آمدند. ابتدا نوح و خانواده اش در روستایی به نام ثمانین که خود بنا کرده بودند می زیستند تا رفته رفته جمعیتشان افزون شد و گروهی بالاجبار از آن نقطه مهاجرت کردند و شهر بابل را بنا نهادند.

رفته رفته و در اثر تراکم و ازدیاد جمعیت ، هر گروهی راهی را پیش کشیدند و در اطراف و اکناف مستقر شدند. اینان هر جایی که مستقر شدند آن جا را آباد کردند و آن محدوده را سرزمین خود دانستند و از تعدی و تجاوز گروه های دیگر به منطقه ی خود جلوگیری نمودند.  این چنین بود که قبایل مختلف، نژادها ، ملیت ها و زبان های گوناگون پدید آمدند.                   

نژادهای هندی، سندی، سیاهان، حبشی ها، زنگی ها، قبطی ها و بربرها همه از نسل حام بن نوح و از طریق فرزندانش کوش، قوط و کنعان به وجود آمده اند. اما نسل یافث بن نوح  از طریق هفت فرزندش در نژادهای ترک، چین، فرنگی ها، صقالبه و یأجوج و مأجوج گسترش یافت. و بالاخره نژاد های عرب و فارس از نسل سام بن نوح پدید آمده اند.

بنابراین شباهت نژادی یأجوج و مأجوج با ترک و چین ( نژاد زرد ) و در نهایت مغول ها می تواند تأییدی باشد بر آنچه گذشت.

سید محمد رضا واحدی

آمرزش عابد رياكار به خاطر گواهي مردم

آمرزش عابد رياكار به خاطر گواهي مردم

در ميان بني اسرائيل، عابدي بود و در صومعه اي عبادت مي كرد و همواره غرق در عبادت بود و نزم مردم داراي مقام و موقعيت عظيمي شد، حتي حضرت داوود (ع) نيز مجذوب او شد و عظمت مقام او در دل داوود (ع) قرار گرفت.

خداوند به داود (ع) وحي كرد: از عبادت آن عابد تعجب نكن ، او در عبادت رياكار است و عبادت او بي كيفيت است.

داوود (ع) اين موضوع را به هيچ كس نگفت، تا اينكه پس از مدتي آن عابد از دنيا رفت ، مردم براي تشيع جناره او اجتماع كردند ، و جريان را به داود (ع) خبر دادند، ولي داود براي تشيع او از خانه بيرون نيامد  و گفت: خودتان برويد و عابد را دفن كنيد.

اين بي اعتنايي داود (ع) بر بني اسرائيل ، گران آمد و از كار داود (ع) انتقاد مي كردند كه چرا در تشيع جنازه آن عابد شركت نكرد؟

بني اسرائيل پس از آنكه عابد را غسل دادند، پنجاه نفر از آنها برخاستند و گواهي دادند كه از و جز خير نديده اند، و پس از نماز بر جنازه او نيز پنجاه نفر برخاستند و گواهي دادند كه جز خير از او نديده اند، و سپس او را به خاك سپردند.

آنگاه از سوي خدا به داود (ع) وحي شد كه چرا در تشيع دفن عابد شركت نكردي؟

داوود (ع) عرض كرد: « به خاطر آنكه اطلاع دادي او رياكار است » خداوند به داود (ع) وحي كرد: «همانگونه كه گفتم ، عابد رياكار بود، ولي جمعي از علما و راهبان گواهي دادند كه از او جز خيري نديده اند، من گواهي آنها را امضا كردم و آنچه را كه در مورد رياكاري مخفيانه او اطلاع داشتم، پوشاندم و او را آمرزيدم.»

توضيح اينكه: در اسلام، نگه داري جامعه، و راضي نمودن مردم (و عدم كوچكترين آزار به مردم) به گونه اي كه آنها گواهي دهند كه جز خير از فلان كس نديده ايم، بسيار ارزش دارد تا آنجا كه خداوند به خاطر همين ارزش، گناه پوشي كرده و گنه كار را مي بخشد.

بنابراين حفظ جامعه و حفظ محيط ، و خوب زيستن در جامعه (گرچه ظاهري باشد) در اسلام يك اصل است، با توجه به اينكه تظاهر به گناه موجب فساد جامعه و محيط خواهد شد.

انحراف عابد در انس به غير خدا

انحراف عابد در انس به غير خدا

عابدي يك عمر مشغول عبادت بود، و از همه چيز بريده بود و به خدا پيوسته بود، روزي هنگام عبادت، نظرش به پرنده زيبايي افتاد كه بر شاخه پر برگ و قشنگ درختي لانه داشت، و بر روي آن شاخه مي نشست و ترانه مي خواند، عابد با خود گفت: اگر مكان نماز  و عبادت خودم را نزديك آن درخت ببرم بسيار شايسته است؛ زيرا صداي دلنشين آن پرنده، روح و روانم را آرامش مي بخشد و مي نوازد، همين كار را كرد.

خداوند به پيامبر آن عصر وحي كرد: از قول من به عابد بگو: « تو به مخلوق من انس گرفتي، آنچنان تو را از (مقام معنويت) فرود آوردم كه از عبادات خود هيچگونه نتيجه اي نبري.»

فال عجيب و پيشگويي عجيب تر

فال عجيب و پيشگويي عجيب تر

عبيدالله بن زياد وقتي كه از طرف يزيد، به عنوان استاندار كوفه، وارد كوفه شد، هنگام ورود، سوار بر اسب بود و پرچمي به دست داشت، در نخلستان كوفه به سوي كوفه مي آمد، پرچمش به شاخه نخلي گير كرد، به طوري كه پرچم، پاره شد، ابن زياد فال زد و گفت: « اين درخت، يك نوع ضديت با پرچمداري من دارد.»

دستور داد آن درخت را قطع كردند، نجاري آنرا خريد و به چهار قسمت در آورد.

قبلاً علي (ع) به ميثم تمار خبر داده بود كه آن نخله، چهار قسمت مي شود، و در قسمت چهارم آن تو را به دار مي كشند.

صالح پسر ميثم مي گويد: پس از آن كه ابن زياد پدرم را به دار آويزان كرد و به شهادت رساند، پس از چند روز، از آن چوبه دار ديدن كردم، ديدم آن چوبه، يكي از چهار قسمت آن نخله است، كه من به دستور پدرم، با ميخ اسم پدرم را در آن نوشته بودم، ديدم همان اسم در آن وجود دارد.

ضديت آن درخت از اين رو بود كه ميثم تمار بر روي دار (كه از چوب آن درخت بود) ابن زياد و دودمانش و بني اميه را لعنت مي كرد.

 

ارتباط روح هاي مؤمنان

ارتباط روح هاي مؤمنان

جابر جعفي مي گويد: در محضر امام باقر (ع) بودم. آه سردي كشديم، سپس عرض كردم: «بي آنكه مصيبت يا حادثه ناگواري ، برايم رخ دهد ، اندوهگين هستم، به گونه اي كه خانواده و دوستانم، آثار اندوه مرا در چهره ام مي بينند.»

امام فرمود: «آري چنين است» عرض كردم: «اين اندوه از چيست؟ و از كجا سرچشمه گرفته است؟»

فرمود: براي چه مي خواهي انگيزه آن را بداني؟ (جريان را فراموش كن) عرض كردم: مي خواهم به راز اين اندوه ، آگاه گردم.

فرمود: «خداوند، مؤمنان را از سرشت بهشتي آفريد و از نسيم روح خويش در ميان آنها جاري ساخت بر اساس همين موضوع«مؤمن ، برادر تني مؤمن ديگر است». سپس فرمود:

«هنگامي كه در نقطه اي از زمين به مؤمني، آسيبي برسد و روح او آزرده گردد، ساير رو ح هاي مؤمنان اندوهگين مي شوند، زيرا اين روح ها با همديگر در تماس و ارتباط هستند.

 

عزت رزمنده مجروح

عزت رزمنده مجروح

يكي از جوانمردان، در يكي از جنگها ، مجروح شد و بستري گشت، به او گفتند: «فلان تاجر ، داروي شفابخش دارد، از او درخواست كن ، شايد با استفاده از آن دارو، سلامتي خود را بازيابي.»

ولي آن تاجر، به بخل، شهرت داشت ، و معلوم نبود كه آيا تقاضاي مجروح را برمي آورد يا نه؟

جوانمرد مجروح گفت: اگر از آن تاجر بخيل درخواست دارو كنم ، چند احتمال وجود دارد : 1- دارو را ندهد. 2- دارو را بدهد. 3- وقتي دارو را داد به حال من نافع نباشد. 4- به حالم نافع است. در ميان آن همه احتمال، نوشداروي او زهر كشنده است

هرچه از دو نان به منت خواستي          در تن افزودي و از جان كاستي
و از سخنان بلند معناي حكيمان است: في المثل «اگر آب حيات (زندگي دائم) را به «آبرو» بفروشند، انسان دانا، مرگ با عزت را بر زندگي با ذلت، ترجيح مي دهد.»

اگر خنظل خوري از دست خوشروي                                 به شيريني از دست ترشروي


 

مردي در سايه عرش

مردي در سايه عرش

حضرت موسي (ع) مشغول مناجات و راز و نياز با خدا بود، و در اين حال مردي را در سايه عرش الهي ديد (كه بر اثر عظمت مقام به آن بارگاه ملكوتي بار يافته است)، عرض كرد: «خدايا اين مرد كيست كه سايه عرش تو ، بر او افكنده شده، و او مشمول اي نعمت عظيمي شده است.»

خداوند در پاسخ او فرمود: اين مرد داراي دو خصلت بود: «1- نسبت به پدر و مادرش نيكي مي كرد. 2- سخن چين نبود، و به اين عنوان بين مردم راه نمي رفت» ، آري او به خاطر اين دو خصلت به اين مقام ارجمند نائل شده است

محمد محمد اشتهاردی

نصيحت مرغك

نصيحت مرغك

شخصي مرغكي را صيد كرد و او را در قفس انداخت،پس از مدتي ، مرغك به صياد گفت: من يك مرغ ضعيف هستم ، و گوشت چنداني ندارم كه تو بخوري، تو گوشت گاو و گوسفند و شتر خورده اي، از آنها سير نشده اي، از خوردن گوشت من نيز سير نمي شوي، بنابراين بيا و جوانمردي كن و مرا آزاد نما، و اگر مرا آزاد كني ، سه پند به تو مي آموزم، يكي آن هنگام كه در دست تو هستم، يكي آن هنگام كه روي ديوار هستم، و سومي آن هنگام كه بر شاخه درخت نشسته ام.

صياد گفت: بسيار خوب، آن مرغك را از قفس بيرون آورد و به دست گرفت، مرغك پند اول خود را چنين بيان كرد: «هيچ گاه چيز محال را باور مكن»

صياد مرغك را آزاد كرد، مرغك پريد و روي ديوار نشست، و پند دومش را چنين بيان كرد: «هيچ گاه بر گذشته ، افسوس مخور».

سپس از روي ديوار به سوي درخت پريد، روي شاخه آن نشست، و نخست خواست، صياد را امتحان كند كه آيا به دو پندش گوش داده و آن دو پند را پذيرفته است، تا پند سوم را بگويد، يا نه؟ به صياد گفت: «در درون من ده سير طلا و يك در بي نظير بود، تو با آزاد كردن من ، آنهمه طلا و ثروت را از دست دادي!!»

صياد با شنيدن اين سخن، آه كشيد و افسوس و ناله اش بلند شد كه به گفته مولوي:

          آن چنان كه وقت زادن حامله                               گشت غمناك و همي گفت: آه ، آه 

          ناله دارد، خواجه شد در غلغله                             اين چرا كردم كه شد كارم تباه
مرغك به او گفت: «مگر تو را نصيحت نكردم كه برگذشته ، غم مخور، پس چرا آه و ناله مي كني» وانگهي در پند دوم به تو گفتم : «هيچگاه محالي را باور مكن، من همه وزنم سه سير بيشتر نيست، چگونه ده سير طلا در اندرون من ميباشد؟!»

صياد به خود آمد و خواهش كرد كه مرغك، پند سومش را بگويد:

        خواجه باز آمد بخود، گفتا كه هين                   گفت: آري خوش عمل كردي به آن
       اين بگفت و بر پريد و شاد رفت                        پند گفتن با جهول خوابناك
      چاك حمق و جهل نپذيرد رفو                            زانكه جاهل، جهل را بنده بود
      بازگو پند سوم اي نازنين                                  تا بگويم پند سوم رايگان
     سوي صحرا سرخوش و آزاد رفت                   تخم افكندن بود در شوره خاك
     تخم حكمت كم دهش اي نيك خو                    چونكه تو پندش دهي او نشنود

تفاوت زن و مرد در یک طنز

آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.
موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي استكه بتواند چنين مردي را پيدا كند.
ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند،ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.
روابط:
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام ميشود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد و نيز شعري با عنوان "همه مردها نادانند" مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش ميپردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد: "فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي ميخوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند. برخي كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند.
بلوغ:
زنان بسيار سريعتر از مردان بالغ ميشوند. اغلب دختران 17 ساله ميتوانند مانند يك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهاي ناپخته دارند. به همين دليل است كه اكثر دوستي هاي دوران دبيرستان به ندرت سرانجام پيدا ميكنند.
فيلم كمدي:
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.
دست خط:
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.
حمام:
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.
خواروبار:
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.
بيرون رفتن:
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاظر است، يعني براي بيرون رفتن حاظر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاظر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.
گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.
آينه:
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...
تلفن:
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.
آدرس‌يابي:
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم."
پذيرش‌اشتباه:
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.
فرزند:
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.
لباس‌شيك‌پوشيدن:
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.
شستن‌لباسها:
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.
عروسي:
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."
اسباب‌بازي:
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.
گل‌و‌گياه:
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.
سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.
اسامي‌مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.
پرداخت‌صورتحساب‌ميز:
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.
پول:
يك مرد 2000 تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.
بگو‌مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود.

داستان خط نوشتن حسن و حسين

داستان خط نوشتن حسن و حسين

آن هنگام كه سر بريده امام حسين (ع) را شام نزد يزيد بردند، سفير شاه روم در مجلس يزيد حاضر بود، وقتي كه صاحب سر را شناخت ، متأثر شد و گريه كرد و خاطره اي از كودكي امام حسين (ع) را براي يزيد نقل نمود، گفت: من (به عنوان تجارت) به مدينه رفته بودم، روزي در مسجد بودم ناگاه ديدم حسن و حسين (ع) به حضور پيامبر (ص) آمدند، حسين گفت: اي جد بزرگوار، من با برادرم  حسن (ع) كشتي گرفتم، هيچ يك از ما نتوانستيم بر ديگري پيروز گرديم ، اكنون آمده ايم از شما بپرسيم كه كدام يك از ما بر ديگري افزونتر است؟

پيامبر (ص) فرمودند: مسابقه كشتي گرفتن شايسته شأن شما نيست، برويد هر كدام چند سطر بنويسيد، خط خد را نزد من بياوريد تا بگويم خط كدام يك از شما زيباتر است ، چرا كه هر كس خطش نيكوتر است، نيروي او بيشتر مي باشد.

آنها رفتند و هر كدام جداگانه خطي نوشتند و به محضر رسول الله (ص) آوردند، پيامبر (ص) ساعتي بر آن خط ها نگاه كرد و نخواست دل هيچ كدام از آنها را شكسته شود، به آنها فرمود: «نزد پدرتان برويد تا او قضاوت كند كه خط كدام يك از شما زيباتر است.»

آنها به سوي پدر روانه شدند، من ديدم پيامبر (ص) همراه سلمان، پشت سر آنها حركت كرد . بين من و سلمان رابطه دوستي و برادري بود، بعداً به سلمان گفتم: تو را به حق برادري كه بين ما هست، علي (ع) در مورد خط حسن و حسين (ع) چگونه قضاوت كرد؟

سلمان گفت: علي (ع) خط آنهارا ديد  و ساعتي فكر كرد و ديد اگر بگويد : خط حسن زيباتر است، حسين (ع) غمگين مي گردد ، و اگر بگويد خط حسين (ع) زيباتر است ، حسن (ع) غمگين مي گردد، فرمودند: نزد مادرتان برويد تا او قضاوت كند ، نزد مادرشان رفتند و صفحه نوشته شده را به او نشان دادند و جريان را بازگو كردند.

حضرت زهرا (ص) با خود فكر كرد كه جد و پدر آنها نخواست دل آنها را بشكند، من چگونه قضاوت كنم، به آنها فرمودند: اي نور چشمان من ، بند گردنبند خودم را بر سر شما مي بُرم ، و در نتيجه دانه هاي گردنبند بر زمين پخش مي شود ، شما آن دانه ها را بچينيد ، هر كدام از شما بيشتر برچيديد خط او بهتر است و نيرويش بيشتر ميباشد.

در آن گردنبند هفت دانه مرواريد بود ، فاطمه (ص) برخاست و بندگردنبند را بالاي سر آنها بريد و حسن و حسين (ع) براي چيدن دانه ها به تكاپو افتادند ، سه عدد را حسن (ع) و سه عدد را حسين (ع) بر چيدند. يك دانه مانده بود، همان هنگام خداوند به جبرئيل فرمان داد به زمين برو وبا پر خود آن يك عدد مرواريد را به دو نيم كن.

جبرئيل اين مأموريت را بي درنگ انجام داد ، حسن (ع) نيمه آن و حسين (ع) نيمه ديگر آنرا برداشت.

اي يزيد بنگر كه رسول خدا (ص) و علي (ع) و فاطمه (ص) نخواستند دل حسين و حسن (ع) را بشكنند و حتي خداوند بزرگ، نخواست دل هيچ يك از آنها را بشكند، لذا چنان دستوري به جبرئيل داد . ولي تو با پسر دختر پيامبر (ص) چنين مي كني؟ «اي يزيد واي بر تو و بر دين تو باد»

سپس آن سفير روم كه به ظاهر مسيحي بود به سوي سر بريده امام حسين (ع) حركت كرد ، آن را برداشت و به بغل گرفت و مي بوسيد و گريه مي كرد و مي گفت: « اي حسين در محضر جدت رسول خدا (ص) و پدرت علي (ع) و مادرت فاطمه (ص) براي من گواهي بده، كه از شأن تو دفاع نمودم»

ناگفته نماند كه در مورد اين مسيحي نقل شده است همان هنگام كه در مدينه بود در خفا قبول اسلام كرد و به روم بازگشت ، و چندين سال براي حفظ جان خويش ، اسلام خود را پنهان مي داشت، نام او عبدالشمس (بنده خورشيد) بود، پيامبر (ص) نام او را به عبدالوهاب تغيير داد ، و در دستگاه قيصر روم تا به مقام وزارت رسيد.

 

شعار انقلابي بهلول بر ديوار كاخ

 

شعار انقلابي بهلول بر ديوار كاخ

 

بهلول بن عمرو، از شاگردان برجسته امام صادق (ع) از اهالي كوفه بود، و در ماجرايي براي دوري از دستگاه قضايي هارون الرشيد ، به دستور محرمانه امام كاظم (ع) براي حفظ جا خويش، تظاهر به ديوانگي مي كرد، ولي نه تنها ديوانه نبود بلكه از عارفان وارسته و هوشمند بود.

هارون الرشيد (پنجمين خليفه عباسي) كاخ جديدي ساخته بود، روزي «بهلول» را ديد و به او گفت : «سخني بر ديوار كاخ بنويس» بهلول، ذغالي پيدا كرد، و بر ديوار آن كاخ چنين نوشت:

«گل را بالا بردي و دين را پايين آوردي، گچ را بر افراشتي ، و دستور صريح اسلام را خوار كردي، اگر اين كاخ را از مال خودت ساخته اي قطعاً اسراف نموده اي، و خداوند اسراف كاران را دوست نمي دارد، و اگر از مال ديگران ساخته اي، ظلم نموده اي، و خداوند، ظالمان را دوست نمي دارد.

محمد محمدی اشتهاردی

كيفر فوري دشمن پر كينه  علي (ع)

كيفر فوري دشمن پر كينه  علي (ع)

پس از آنكه پيامبر (ص) در صحراي غدير در برابر صدها هزار نفر مسلمان ، امام علي (ع) را به عنوان خليفه بعد از خود نصب كرد، و فرمود : هر كس كه من رهبر او هستم، اين علي، رهبر اوست)

شخصي (پركينه) به نام حارث بن نعمان فهري نزد رسول خدا (ص) آمد و در حضور اصحاب، به آن حضرت گفت: «اي محمد! تو به ما امر كردي كه گواهي به يكتايي خدا دهيم و پيامبري تو را تصديق كنيم، پذيرفتيم،  و به جا آورديم ، دستور حج به ما دادي قبول كرديم، به اين امور اكتفا نكردي تا اينكه بازوي پسر عمويت را گرفتي و بلند كردي و او را بر ما برتري دادي و گفتي هركسي كه من رهبر او هستم ، پس از اين علي (ع) رهبر اوست آيا اين كار را پيش خود كردي يا از طرف خدا انجام دادي؟

پيامبر (ص) فرمود: سوگند به خداوندي كه معبودي جز او نيست اين كار را به دستور خدا انجام دادم.»

حارث (از شدت ناراحتي) روي خود را از پيامبر برگردانيد، در حاليكه مي گفت «خدايا اگر آنچه محمد مي گويد، حق است سنگي از آسمان بر ما فرو فرست، يا غذاب دردناكي برما نازل كن»

هنوز به مركب سواري خود نرسيده بود كه سنگي از آسمان آمد و بر وسط سرش رسيد و از قسمت پايين بدنش خارج گرديد، و همان دم كشته شد.

آيه هاي اول سوره معارج در اين مورد بر پيامبر (ص) نازل گرديد، كه در آيه اول و دوم آن مي خوانيم: «تقاضا كننده اي تقاضاي عذاب كرد كه واقع شد – اين عذاب مخصوص كافران است و هيچ كس نمي تواند آنرا دفع كند.»

محمدمحمدی اشتهاردی